آمریکا ستیزی چرا ؟

آمریکا ستیزی چرا ؟

 

 

 

 

کتاب سیاسی تحت عنوان آمریکا ستیزی چرا ؟

نویسنده : پروفسور روژه گارودی

پایگاه اینترنتی : باشگاه اندیشه

 

● پیشگفتار

 

"کشور آمریکا" که از لحاظ امکانات، منابع طبیعی، وسعت جغرافیایی ‌و توان نظامی و اقتصادی، از موقعیت ممتازی در جهان امروز برخوردار است، توسط مهاجرانی تأسیس شد که به انگیزه ی رفاه بیشتر و فرار از فقر و تبعیض، راه این "سرزمین موعود" را پیش گرفتند.

این مهاجران، که هیچ گونه اشتراک فرهنگی و معنوی با یکدیگر نداشتند، در راه کسب "سود بیشتر " به هر کاری دست زدند و بدترین ‌تبعیض ها و نارواترین خشونت ها را نسبت به ساکنان بومی آمریکا روا داشتند و بدین ترتیب، جنگ، خشونت و توسعه طلبی را برای "جهان مدرن " امروز به ارمغان آوردند.

سردمداران نظام آمریکا که پس از وقوع دو جنگ بزرگ جهانی و کسب سود سرشار حاصل از آن، در موقعیت ویژه ای از جهت ‌اقتصادی قرار داشتند، دامنه ی توسعه طلبی های خویش را فزونی دادند و بدین ترتیب "بی هویت ترین کشور جهان "در پی یافتن "هویت جهانی "، تمام تلاش خویش را به کار بست.

در راه تحقق این هدف غیر ممکن، علاوه بر مشکلات ساختاری ‌بسیاری که از درون نظام آمریکا سر برآورده بود، موج مخالفت ‌جهانی، مانع بزرگی به حساب می آمد.

پس از فروپاشی نظام کمونیستی، تنها عامل جدی در مخالفت عملی با توسعه طلبی آمریکایی ها، ایران انقلابی با اندیشه ی جهانی "اسلام مداری " بود. این مخالفت، حاصل اندیشه ی دقیق و تیزبینانه ی ‌امام خمینی (ره) بود که از اولین روزهای مبارزه بر دشمنی انقلاب با نظام سلطه گر آمریکا تأکید و آمریکا را به عنوان دشمن اصلی انقلاب ‌معرفی فرمودند.

این مقابله رویاروی نظام اسلامی با آمریکا که پس از امام نیز با سرسختی پی گیری شد، واکنشهای متفاوتی را برانگیخت و این سؤال ‌اساسی را در ذهن جوانان پرشور و جستجوگر ایران عزیز ایجاد نمود که چرا با "نظام آمریکا " مخالفیم؟

در دیدی وسیعتر باید پرسید: چرا آسیا، اروپا و بسیاری از اندیشمندان آمریکایی و غیرآمریکایی با این نظام مخالفند و دلایل آن ها چیست؟

کانون اندیشه جوان که هدف اصلی آن پاسخگویی به شبهات و سؤالات فکری نسل جوان می باشد، مناسب دانست در پاسخ به این سؤال اساسی، مطالبی را در این زمینه و به قلم پروفسور روژه گارودی (که خود از دردمندان و اندیشمندان مسلمان فرانسوی است و خیلی ها او را به جهت نظرات ضد صهیونیستی وی می شناسد) فراهم آورد.

عنوان اصلی این کتاب که با زحمات بی دریغ مترجم ارجمند جناب آقای جعفر یاره، به پارسی برگردانده شده است "آمریکا ستیزی وآمریکا گرایی " می باشد. با تشکر از زحمات مترجم گرانقدر، امید است خوانندگان با ذوق و فهیم، کاستی ها و اشکالات اثر را منعکس فرمایند تا چراغ راه آینده کانون باشد.

 

 

● مقدمه

 

آمریکاستیزی نه برخوردی متعصبانه با یک ملت مستقل و نه نوعی ملی گرایی افراطی است. آمریکاستیزی یعنی مقابله با یک فرهنگ ‌خاص که ما آن را فرهنگ «آمریکایی» می نامیم.

بنابراین «آمریکایی» بودن تنها به کسانی که در آمریکا متولد شده اند یا به بنیانگذاران آمریکا تعلق ندارد. «آمریکایی» به تمام کسانی اطلاق می شود که با این فرهنگ خاص زندگی می کنند. براین اساس مفاهیم جغرافیایی و نژادی در این بحث جایی ندارد.

خصوصیت اصلی این فرهنگ «تحمیلی» بودن آن است. تحمیل ‌خواستهای گروهی از افراد برکل بشریت. با این دیدگاه، خانم تاچر، آقای بلر، ژاک شیراک و بسیاری از رهبران کشورهای جهان به همان اندازه «آمریکایی»، هستند که کلینتون، کیسینجر و......

اساس آمریکاستیزی نیز مقابله با این فرهنگ است. مکتب «آمریکاستیزی» در برابر یک نظام تحمیلی جهانی و رهبران آن قرار گرفته و به همان اندازه که برای نجات مردم محروم جهان از سلطه ی آمریکا تلاش می کند، برای رهایی مردم آمریکا که خود نیز قربانی این نظام شده اند، تلاش خواهد کرد.

مکتب «آمریکا ستیزی» و فرهنگ «آمریکاگرایی» هم اکنون مقابل ‌یکدیگر واقع شده اند و در این مقابله ی رویاروی اگر «آمریکاگرایی»پیروز شود بدون شک شاهد نابودی دنیا، زوال انسانیت، نابودی تاریخ مشترک انسان ها و حذف خدا از زندگی انسان ها خواهیم بود.

«آمریکاستیزی» باید از یک مبارزه درونی با «خود» شروع شود، زیرا خطرات بالقوه ی «آمریکاگرایی» برای تمام افراد بشر خطرناک و دلهره آور است.

هدف اصلی این کتاب، نگاهی به چگونگی پیدایش و پایایی این ‌نظام سلطه گر است. در پایان ذکر دو نکته ضروری است:

اول آنکه: آمریکاستیزی و بیگانه ستیزی دو مفهوم جدا از یکدیگرند چرا که اولی یک مکتب جهانی و دومی نوعی احساس ملی گرایانه ‌است.

و دیگر آنکه: دلیل این مبارزه آن است که امروزه آمریکا قصد دارد با تکیه بر قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی خویش، خود را بردنیا تحمیل نماید؛ که البته تنها راه آمریکا برای دستیابی به این هدف عوامل داخلی و رهبران خود فروش هر جامعه است.

روژه گارودی

 

 

 

 

 

● فصل اول: پیدایش آمریکا

نگاهی بر اندیشه های بنیانگذاران آمریکا

1ـ استفاده ابزاری از دین و احساسات مذهبی

 

 

آنچه که امروزه «دنیای جدید» نامیده می شود با ورود کریستف کلمب به قسمت جنوبی قاره آمریکا و نابودی تمدنهای چندین ‌هزارساله ی آن ظهور پیدا کرد.

عالی جناب بارتولوم(1)، اولین کشیش آمریکایی ها که بعدها به ‌مقام اسقفی رسید، در کتاب خود تحت عنوان «نابودی سرخپوستان» از این دنیای جدید، این گونه یاد می کند:

«بربریت از اروپا آمد».

درقسمت شمالی این سرزمین ـ آن سوتر از مکزیک ـ استعمار به ‌شیوه ی جدیدی ظهور کرد. وقتی در سال 1620 گروهی از مهاجران ‌انگلیسی پیرو آیین کالوینیسم از شکنجه و آزار گریختند و پا به ‌ماساچوست نهادند، قصد داشتند سرزمین جدیدی به وجود آورند. این گروه دو قرن بعد به مؤسسان ایالات متحده شهرت یافتند و درسرزمینی ریشه دواندندکه کوچکترین پیشینه و تاریخی در آن ‌نداشتند. آن ها به این افسانه معتقد بودند که مهاجرت آن ها از انگلستان ‌نوع جدیدی از مهاجرت «قوم یهود» بوده است.

به اعتقاد این گروه، آمریکا «سرزمین موعود» برای ساختن قلمرو خدا بود. این انگیزه ی شبهه ناک مذهبی در واقع توجیهی بود برای بیرون راندن بومیان و تصرف غیرقانونی سرزمین های آباء و اجدادی آنها. یکی ‌از این آمریکایی ها به نام نلسون ترومن(2) درکتابی تحت عنوان «پاکدینان ماساچوست، از مصر تا سرزمین موعود»(3) {یهودیت، جلد 15، 1967} چنین می نویسد:

«کاملاً واضح است که خدا مستعمره ‌نشینان را به جنگ با بومیان که به احتمال قوی بازماندگان آمالیستها و فلسطینی هایی هستند که علیه ‌اسرائیل متحد شده بودند، دعوت می کند.»

از این پس «سرزمین موعود» به یک سرزمین فتح شده تبدیل شد و غارت و چپاول و قتل عام با برداشت های مذهبی اشغالگران تعارضی ‌نداشت چرا که از نظر آن ها ثروت اندوزی و پیروزی در این راه نشانه ‌رحمت خداوندی بود.

وقتی این فاتحان، استقلال خود را از انگلستان اعلام کردند، جورج واشنگتن بنیانگذار ایالات متحده آمریکا در اولین نطق خود به عنوان رئیس جمهور این کشور، به کاملترین الگوی سیاسی این کشور تا به امروز اشاره کرد و گفت:

«هیچ ملتی به اندازه ملت آمریکا شایسته قدردانی از دست غیبی که امور انسان ها را هدایت می کند، نیست. هرگامی که به سوی استقلال ملی بر می داشتیم بیشتر متوجه دخالت مشیت ‌الهی در این امر می شدیم.»

اصطلاح «دستی غیبی» برای اولین بار توسط آدام اسمیت برای ‌معرفی نظریه ی اقتصادیش به کار رفت. وی دراین نظریه ی می گوید:

«اگر هرفردی به دنبال نفع شخصی خود باشد، نفع عمومی محقق خواهد شد. یک دست غیبی مأمور ایجاد هماهنگی بین این دو منفعت است.»

جورج واشنگتن نیز به سه عنصر «دست غیب»، «دخالت مشیت الهی» و «اصل اساسی هماهنگی میان نفع فردی و نفع عمومی» معتقد بوده است.

جانشین وی یعنی جان آدامز نیز در سال 1765 چنین می نویسد:

«من همیشه تأسیس آمریکا را خواست خداوند برای رهایی بشریت از بندگی و بردگی دانسته ام».

هرمان ملویل، نویسنده ی معروف آمریکا در قرن نوزدهم ‌می نویسد:

«ما آمریکایی ها ملتی خاص، قومی برتر و اسرائیل عصر حاضر هستیم؛ ما ناخدای کشتی آزادی ها هستیم.» {تمدنی به نام آمریکا، ص 893}

نکته جالب این است که این عقیده تا به امروز نیز مورد توجه آمریکائی ها بوده است به نحوی که بر روی هر دلار در یک طرف اسم واشنگتن و در طرف دیگر این شعار نوشته شده است:

«ما به خدا ایمان داریم».

جان آدامز هم پس از آنکه جای واشنگتن در پست ریاست جمهوری آمریکا را گرفت اعلام کرد که:

«آمریکا به خواست خدا به وجود آمد تا صحنه ی به کمال رسیدن ‌انسان باشد» {اتوبیوگرافی، ج 1، ص 282}

نظریه پردازان اولیه ایالات متحده نظیر عالیجناب دانا نیز این ‌ویژگی الهی «دولت جدید» را خاطر نشان کرده اند؛ وی می گوید:

«اولین حکومتی که به خواست و اراده ی خدا به وجود آمد حکومت عبریون بود. این حکومت نوعی جمهوری فدرالی بود که یحوه در رأس آن قرار داشت». (4)

جفرسون سومین رئیس جمهورآمریکا نیز اعلام کرد که ملتش «قوم برگزیده ی خدا»ست.(5) {یادداشتی در مورد دولت ویرجینیا، بخش 19}

دو قرن پس از وی، رئیس جمهور نیکسون هم چنین گفت:

«خدا با ملت آمریکاست. خواست خداوند این است که آمریکا رهبری دنیا را بدست بگیرد».

تمام رئیس جمهورهای آمریکا برای توجیه اعمالشان به این حربه متوسل می شدند (تضاد میان گفتار وکردار همواره در سیاست آمریکا وجود داشته است). رئیس جمهور مک کینلی به فتح سرزمین فلسطینی ها رفت تا «آن ها را تربیت کند، متمدن کند و به آئین مسیح بخواند». برای تبیین این دیدگاه ابزارگرایانه به دین تنها به ذکر یک ‌مثال دیگر بسنده می کنیم. در سال 1912، تافت رئیس جمهور آمریکا با اشغال مکزیک اعلام کرد که:

«من موظفم از ملتم و اموالش در مکزیک دفاع کنم؛ تا اینکه دولت مکزیک بفهمد خدایی در اسرائیل وجود دارد که باید از او اطاعت کرد».

این نوع نگرش به دین در میان رؤسای جمهور جدید آمریکا نیز به ‌روشنی دیده می شود.

لحن و گفتار رئیس جمهورهای آمریکا از جورج واشنگتن تا بیل کلینتون هیچ تغییری نکرده است و همگی معتقد بوده اند که آمریکا همواره بازوی پولادین و مسلح خواست و اراده ی خداوندی بوده است.

در بحبوحه ی جنگ ویتنام، کاردینال اسپلمن، اسقف شهر نیویورک که به نام «تمام کسانی که به خدا و آمریکا معتقدند» سخن ‌می گفت به سایگون(6) رفت تا به قتل عام کنندگان مردم ویتنام بگوید:

«شما سربازان عیسی مسیح هستید»!

امروز هم ساموئل هانتینگتون، نظریه پرداز پنتاگون، برای توجیه ‌روی آوری بیش از حد آمریکا به تسلحیات نظامی و قاچاق سلاح که عامل اصلی «پیشرفت اقتصادی» آمریکاست و نیز در توجیه اختصاص ‌بودجه های کلان به تحقیق و توسعه صنایع نظامی و فروش تسلیحات به کشورهای دیگر که عامل رونق صادرات آمریکاست، برنامه های ‌استکباری این کشور در دنیا را به نوعی جهاد و جنگ مذهبی تشبیه می کند و در کتابی تحت عنوان «برخورد تمدنها»(7) نظریه ی رویارویی تمدن یهودی ـ مسیحی از یک سو و اسلام و کنفوسیوس (چین) از سوی دیگر را مطرح می کند.

 

 

2ـ شکل گیری و جهت دهی افکارعمومی

 

 

یکی از مشخصه های اصلی «آمریکاگرایی» در کشورهایی که ‌رهبرانشان به قیمومیت آمریکا تن داده اند، بازی با افکار عمومی وشرطی کردن آن است. این همان چیزی است که اصطلاحاً «تفکر واحد» نام گرفته است.

مکتب مک کارتیسم در سال 1952 و با ظهور مک کارتی تأسیس گردید. مک کارتی معتقد بود «غیر آمریکایی»ها را باید ردیابی کرد وحتی به محترم ترین روشنفکران آمریکایی نظیر اوپنهایمر(8)، که یکی از پیشگامان تحقیق در زمینه انرژی اتمی بود برچسب «ضدآمریکایی» زد.

این عامل تبلیغاتی در عصری که آمریکا در اوج شکوفایی و قدرت بود، آمریکاگرایی را به شکلی مقدس جلوه گر ساخت و تفسیر جدیدی از پاکدامنی بنیانگذاران اولیه این کشور ارائه کرد. این عامل حتی در بدترین انواع خشونت نیز به کار گرفته شد به گونه ای که در سالهای 1650 ـ 1640، قانونگذاران منطقه کانکتیکات(9) قانون زیر را که برگرفته از «کتب مقدس» بود به تصویب رسانند:

«هرکس خدایی غیر از خدای یکتا را پرستش کند کشته خواهد شد».

امروزه نیز همان خدای تبلیغاتی را برای دفاع از «ارزش های» دیگرـ یا بهتر بگویم نبود ارزش های دیگری غیر از بازار، آزادی تجارت یا «حقوق بشر» (که جدیدترین غم زورمداران است! ) ـ مطرح می کنند.

اولین و بدترین افسانه سیاست آمریکا این بود که: «ما ملت برتریم».

این افسانه از آنجا بدترین افسانه سیاست آمریکاست که برای توجیه تبلیغاتی باجگیری های آمریکا و ایجاد سلسله مراتبی از نژادهای برتر و نژادهای پست تر و «حق تسلط» بر دیگران از سوی این کشور مورد بهره برداری قرارگرفت. آمریکایی ها ادعا می کردند که ‌این حق الهی باعث می شود آن ها بتوانند فراتر از تمام قوانین بین المللی (مثلاً تصمیمات اتخاذ شده از سوی سازمان ملل) عمل کنند. آمریکا به استناد همین «حق الهی» بدون اخذ مجوز از سازمان ملل و با نقض ‌قوانین بین المللی مربوط به حاکمیت و تمامیت ارضی کشورها، آتش جنگ علیه یوگسلاوی را برافروخت. بر مبنای همین منطق اسرائیل نیز قطع نامه سازمان ملل درمورد این رژیم و تعیین مرزهایش را کاغذ پاره می نامد.

در شیوه های تبلیغاتی، اصطلاح «قوم برتر» عاملی برای انگیزش ‌احساسات هیتلری درباره برتری نژاد آریا و ملت برتر آلمان بود. در این برداشت اینگونه تصور می شد که رسالت خطیر «ایجاد انسان جدید» از طریق سلطه بر کل دنیا، بر دوش ملت آلمان نهاده شده است. ژان ژاک روسو، نویسنده شهیر فرانسوی در پاسخ به آن هایی که ادعای ‌«قوم برگزیده ی خدا» را مطرح می کنند چنین می گوید:

«می خواهم به این فرقه گرایان بگویم خدای شما خدای ما نیست، خدایی که ‌ملتی را بر می گزیند و بقیه را طرد می کند، پدر همه ی انسان ها نیست.» {امیل، فصل 4}

سیاستمداران و دست اندرکاران رسانه های جمعی آمریکا سعی می کنند اسطوره پردازی آمریکایی را یک واقعیت محض تاریخی ‌بنامند و بدین وسیله مردم این کشور و جهان را تسلیم خواست های خود نمایند. این کار از همان ابتدای تشکیل آمریکا با جدیت کامل پی گیری می شد. یکی از نخستین و مهمترین تحلیل گران سیاست آمریکا به نام ‌تکوویل(10) چنین می نویسد:

«من نمی دانم همه ی آمریکایی ها به دینشان معتقد هستند یا خیر ولی ‌مطمئن هستم که به لزوم آن برای بقای نهادهای جمهوریت اعتقاد کامل دارند».

او می افزاید:

«برخی طرفدار اصول مسیحیت هستند چون به آن اعتقاد دارند. و برخی دیگر با ظاهرسازی مذهبی خود را طرفدار دین جلوه ‌می دهند.... در ایالات متحده فرمانروا، فردی مذهبی است بنابراین دورویی و ظاهرسازی امری اجتناب ناپذیر است».

وی قبل از این در سال 1840 در کتابی تحت عنوان «دموکراسی آمریکایی» به این همگرایی اشاره می کند و می گوید:

«هیچ کشوری وجود ندارد که در آن به اندازه ی آمریکا نبود استقلال ‌فکری و روحی مشهود باشد».

در سال 1858، هنری دیوید تورو(11)، یکی از نادر سنت شکنان و نویسنده ی کتاب «زندگی در جنگل ها» می نویسد:

«نیازی نیست که برای کنترل آزادی مطبوعات قانون وضع کنیم. مطبوعات خود به خود این کار را می کنند و حتی گاهی بیش از حد نیاز جامعه با رسیدن به توافقی در مورد چیزهایی که می توان در مورد آن ها اظهار نظر کرد به برنامه ای دست یافته است که اگر کسی ‌از این توافق عدول کرد طرد شود. در نتیجه از هر هزار نفر حتی ‌یک نفر پیدا نمی شود که جرأت کند در مورد چیز دیگری اظهارنظر کند»

 

 

3ـ سود اقتصادی، مهمترین انگیزه

 

 

سومین پایه ی آمریکاگرایی با «بیانیه ی استقلال» این کشور و تفسیر فوری آن توسط الکساندر هامیلتون(12) وزیر دارایی در کابینه جورج ‌واشنگتن شکل گرفت. هامیلتون در اصل، شاگرد آدام اسمیت بود و معتقد بود که مالکیت «حق مقدس» انسان است. به نظر وی در بازار یک دست غیبی منافع فردی را به سوی منافع عمومی هدایت می کند. در این برداشت، بازار تنها تنظیم کننده ی روابط اجتماعی انسان ها به شمار می آید.

هامیلتون تنها در یک مورد از آدام اسمیت فاصله می گیرد و آن ‌نقش دولت است. به اعتقاد وی دولت باید در بازار دخالت کند ولی ‌نباید این کار را با کاستن از نابرابریهای حاصل از رقابت در صحنه ی ‌بازار انجام دهد؛ بلکه باید با کم کردن مالیات شرکت های تجاری بزرگ ‌و کمک بیشتر به آن ها و دادن بیشرین سفارشات دولتی به آنها، با این ‌شرکت ها وارد شراکت شود.

بانک مرکزی باید از استقلال کامل برخوردار باشد وکسی حق ‌نداشته باشد فعالیتهای آنرا کنترل کند چرا که چنین کنترلی ممکن است ‌باعث رویارویی دایمی اقویا و ضعفا شود.

یکی از مهمترین ویژگی های نظریه ی هامیلتون (که یکی از دوستان نزدیک جورج واشنگتن و الهام بخش نطق خداحافظی وی به هنگام بازنشستگی بود) جایگاه برجسته ی «فساد» به عنوان محرک نظام ‌اقتصادی آمریکاست. به اعتقاد وی فساد، محرکی قوی در دنباله روی از منافع فردی در جامعه است.

"فساد" که نتیجه ی اقتصاد بازار است، مشخصه ی اصلی اقتصاد « آمریکاگرایانه» تا به امروز بوده است. بدین ترتیب «یکتاپرستی بازار» نتیجه ی منطقی و اجتناب ناپذیر نظام اقتصادی آمریکا شده است.

آلن کوتا(13) در کتابی تحت عنوان «تمام حالت های کاپیتالیسم» منطق این نظام را تعریف می کند:

«افزایش فساد با رشد فعالیت های مالی و رسانه ای رابطه ی مستقیم داشته و غیر قابل تفکیک هستند. سیستم اطلاع رسانی امکان به جیب زدن ثروتهای هنگفت را که گاهی برای بدست آوردن آن بایدیک عمر کار کرد، از طریق انواع عملیات های مالی تجاری به ویژه ادغام شرکت ها، فراهم می آورد.» {آلن کونتا، اشکال مختلف کاپیتالیسم (14)، انتشارات فایار (15)، 1991}

نویسنده ی این کتاب می افزاید:

«اقتصاد بازار تنها با توسعه و گسترش یک بازار واقعی امکان ‌شکوفایی پیدا می کند.... در کل، فساد همان نقش طرح و برنامه ریزی را بازی می کند».

نوام چامسکی(16) هدف اصلی سیاست خارجی آمریکا در مورد «دموکراسی» یعنی به اصطلاح «جوامع بازار» را مشخص نموده است. او می گوید:

«سیاست خارجی آمریکا که در راستای ایجاد نظم بین المللی به وجود آمده، به دنبال ایجاد جوامع بازی است که پذیرای سرمایه گذاری های سودآور برای آمریکا باشند و امکان توسعه بازار صادرات و نقل و انتقال سرمایه ها و بهره برداری شرکت های آمریکایی و شعب محلی آن ها از منابع انسانی و مادی را فراهم آورند. «جوامع باز» اساساً جوامعی هستند که پذیرای نفوذ اقتصادی ‌و نظارت سیاسی آمریکا هستند».

اقتصاد دولتی و تجارت خصوصی در آمریکا تابع اصول مشترکی هستند. نلسون هانت(17)، صاحب هتل های زنجیره ای هیلتون درسمیناری با عنوان «رستگاری اقتصادی و رستگاری معنوی» که درسال 1981 در لوس انجلس برگزار شد و رؤسای سیصد شرکت ‌تجاری در آن شرکت کرده بودند، چنین گفت:

«مهمترین چیز برای کشور ما داشتن یک محیط روحانی است که درآن بتوانیم مقدار پولی که توانایی بدست آوردنش را داریم کسب کنیم.» {به نقل از کتاب آمریکایی ها، انتشارات مازازین (18)، 1983}

طبق برداشت آمریکایی ها و به قول شلسینگر(19)، موفقیت درتجارت «یک امر اخلاقی» به حساب می آید و آمریکایی ها به این مهم ‌نایل آمده اند. جان راکفلر، میلیاردر آمریکایی، «مأموریت» خود را چنین توصیف می کند:

«خدا این ثروت را در اختیار من قرار داده است.... وظیفه ی کسب پول یک موهبت الهی است و این موهبت شامل حال من شده است. فکر می کنم وظیفه ی من در بدست آوردن هر چه بیشتر پول و به کار بردن آن برای خدمت به بشریت از وجدانم سرچشمه می گیرد».

درسال 1940، آلکسی توکویل، بزرگترین تحلیلگر سیاست ‌آمریکا در کتابی تحت عنوان «دموکراسی در آمریکا» به بررسی این ‌مکانیسم در ابتدای تشکیل کشور آمریکا می پردازد:

«من هیچ ملتی را سراغ ندارم که به اندازه ی مردم آمریکا عاشق پول ‌باشند و پول چنین جایگاه مهمی را در قلبشان داشته باشد. ملت آمریکا مجموعه ای از ماجراجویان و سوداگران است.»

این امر ناشی از یک دیدگاه نژادپرستانه و ضدآمریکایی نیست ‌بلکه نتیجه شرایط تاریخی ایجاد «ملتی» است که در واقع یک ملت ‌نبود و به قول توکویل مجموعه ای بود از مهاجرانی که نه تاریخ ‌مشترک داشتند و نه فرهنگ مشترک.

این مردمان اکثراً برای پیداکردن کار و بدست آوردن پول به ‌آمریکا آمده بودند. تنها چیزی که آن ها را دور هم جمع می کرد شبیه ‌چیزی بود که اعضای یک شرکت تجاری را به هم پیوند می دهد. فرهنگی وجود نداشت تا بتواند هدف و غایت معنوی مشترکی برای ‌این جمع بی ریشه ایجاد کند.

گرچه این واقعیت توسط اسطوره های بنیانگذار سیاست آمریکا پوشیده ماند ولی آمریکا از همان ابتدای تشکیل، همانند سازمانی عمل می کرد که تنها قانون آن عقل گرایی اقتصادی و فنی بود و افراد به عنوان تولید کننده یا مصرف کننده، کشاورز یا سوداگر، یا کسی که ‌بر سر تصاحب اراضی، نفت یا طلا و با هدف افزایش قدرت خرید خود با دیگران می جنگید، درآن شرکت می کردند. در این راستا حتی ‌از فساد هم برای نیل به اهدافشان بهره می گرفتند.

هر گونه تفکری در مورد غایت و معنای زندگی در این نظام جایی ‌نداشت و به عنوان دغدغه ی ناچیز اقلیت کوچکی بدل شده بود که محترمانه در برابر خلاء معنویت دنیایی که یکی از همین آمریکایی ها آنرا «قوانین خدایی بازار» می نامد {ادواردو ان. لوتواک (20)، توربوکاپیتالیسم (21)، انتشارات اودیل جاکوب (22)، 1999، ص 94} مقاومت می کردند.

نبود هدفی جز کسب قدرت و ثروت نه تنها یکی از مشخصه های نظام آمریکاست بلکه شرط اصلی بقا در آن جامعه به شمار می آید.

ادوارد لوتواک نظریه پرداز آمریکایی با صراحت خاطر نشان ‌می کند که در نظامی که وی مدافع آن است (که همانا توسعه ی بی حد و مرز نظام سرمایه داری است) یکی از اهداف مورد نظر از بین ‌بردن هویت و کرامت انسان هاست؛ و رها نمودن کامل وجدان به خاطر یک ‌زندگی بی هدف بهترین انتخاب ممکن است. این امر یعنی: تضمین موفقیت برای کارفرمایان بزرگ، سیاستمداران رده بالا و سایر افراد بلند مرتبه، چرا که اگر آن ها به غایت و هدف نهایی زندگی بیاندیشند جلوی موفقیت خود را خواهند گرفت؛ این نظام تنها به فتح بازارها راضی نیست بلکه قصد دارد گستره ی بازار را به تمام زمینه های فعالیت بشری بکشاند. { توربوکاپیتالیسم، ص 285}

او به عنوان مثال به «هنرهای زیبا، ادبیات و ورزش» اشاره می کند که به سبب خواست های بازار کاملاً از هدف نهایی خود منحرف شده اند وی معتقد است صاحبان این هنرها باید به دنبال جذب ‌افراد پولدار که توانایی سفارش دادن این آثار را دارند باشند تا بیشترین منفعت را ببرند». { توربوکاپیتالیسم، ص 287}

یکی از مشخصه های ‌اصلی آمریکاگرایی همین، نبود هدف ‌انسانی یا الهی است که متأسفانه امروزه بر دنیا سیطره افکنده است. علّت این امر آن است که پول به هدفی تبدیل شده که جای هر هدفی را پرکرده است.

میشل آلبر، اقتصاددان فرانسوی در کتابی تحت عنوان «کاپیتالیسم در برابر کاپیتالیسم» { (23) انتشارات دوایل (24)، ص 230} تعریف عمیقی از «یکتاپرستی بازار» که اصل ‌اساسی آمریکاگرایی است، ارائه می دهد:

«ضروری ترین مسأله نپرداختن به هدف غائی و نهایی است».

 

 

4ـ نژادپرستی افراطی

 

 

با نگاهی به چگونگی پیدایش ایالات متحده درمی یابیم که در این کشور قبل از اعلام استقلال، خصوصیت نژادی مربوط به «نژاد برتر» (مستعمره نشینان) به دلیل مستعمره بودن آن، کاملاً رعایت شده است. بدون در نظر گرفتن این مطلب نمی توان به تناقضات ریشه ای نظام آمریکا در مورد ارجحیت «نژاد سفید» و فرو دست بودن «بومیان و سیاهان» پی برد. بدین ترتیب از همان ابتدای ایجاد «رقابت» درآمریکا، شاهد نابرابری نژادی هستیم.

طبق آمارهای سال 1790 برده های سیاهپوست که از کلیه ی حقوق مدنی محروم بودند، 17 درصد جمعیت 4 میلیون نفری آمریکا را تشکیل می دادند. اما در بین سفید پوستان در بوستون، ده درصد از ثروتمندترین مردم به تنهایی 62% کل ثروت این ناحیه را در اختیار داشتند. جمعیت این ناحیه اغلب کارگران و ملوانان فقیری بودند که با بیچارگی روزگار میگذراندند.

در توجیه برده داری نیز دلایل متعددی ارائه می شد که مهمترین آن ها دلایل مذهبی بودند. از نظر تازه واردها که مأمور اجرای یک طرح الهی برای بازسای «قلمرو الهی» در «سرزمین جدید» بودند، بومیان که مسیحی نبودند عمال شیطان به شمار می آمدند و می بایست نابود می شدند. (درست مانند کاری که شعیب با آمالیست ها کرد. )

به این توجیه مذهبی یک دلیل دیگر هم اضافه شد که بر یک ‌برداشت ساده لوحانه و یک طرفه استوار بود. بر اساس این برداشت بومیان آمریکا مانند «حیوانات وحشی» از راه شکار امرار معاش ‌می کردند، ولی انسان ها از طریق کشاورزی زندگی می کردند. شکار طریقه گذران زندگی حیوانات است......خدا در وحی به انسان چنین گفته است:

«تو باید بر روی زمین کار کنی» { وحشی گری های سرخ پوستان، نوشته ی فرانک بریج (25)، 1982 (26) }

به این ترتیب دلیل نژادی «وحشی بودن» سرخپوستان به «شیطانی بودن» آن ها اضافه شد و این به معنای نابودی کامل آن ها بود.

فرانکلین، رئیس جمهورآمریکا، پیشنهاد کرد سرخپوستان را به سوی مصرف مشروبات الکی سوق دهند تا به روند نابودی آن ها سرعت بیشتری بخشیده و زمین هایشان را تصاحب کنند:

«به نظر من باید آن ها را وادار کنیم قسمت هایی از زمین هایشان را که بیشتر به درد ما می خورد به ما بدهند.»(27)

آمریکا تحت لوای این اسطوره های مذهبی و نژادی، با «تعقیب و اخراج سرخپوستان» که مقاومت نظامی آن ها در سال 1890 و با قتل عام سیون ها(28) در وانددنی(29) بکلی در هم شکست، به بزرگترین ‌«تصفیه نژادی» تاریخ دست زد.

پس از آن، شیوه های استعمارگرانه و نژادپرستانه با توسعه ی سریع ‌«تجارت برده ها» بر روی سیاه پوستان آغاز شد. آمریکائی ها در این ‌مورد هم به آیات تورات متوسل شدند و جناب اس. سوایل قاضی ‌دیوان عالی ایالت ماساچوست، مدرکی را که طبق آن خدا برده داری ‌را مجاز دانسته و سیاهان موجب خشم و غضب الهی هستند، از تورات ‌و نوشته های سنت پُل استخراج کرد.(30)

برده داران، تحت تأثیر «فلسفه ی عصر روشنگری» خود را طرفدار قوانین طبیعت و فلسفه ی لوک(31) معرفی ‌می کردند. البته با توجیه مذهبی زیر:

«مشیت الهی بر این بوده است که بردگان سیاه در این سرزمین کارکنند. چرا که سیاهان بیش از سفید پوستان به کارکردن در آب و هوای گرم عادت دارند».

این امر در واقع مساله ی ارزش دهی به زمین را زنده کرد و این ‌دلیل بیولوژیکی نژادپرستانه را که «خود طبیعت، نژادی از انسان ها را به ‌بردگی کشانده است» توجیه نمود.

نکته ی جالب توجه، تناقض آشکاری است که میان اعلامیه ‌استقلال ـ که خواهان «برابری حقوق تمام انسان ها» است ـ و یک قرن ‌برده داری وجود دارد. اکنون نیز دو قرن پس از تصویب این اعلامیه، آمریکایی ها به نام «دفاع از حقوق بشر» به قتل عام کودکان و غیرنظامیان از طریق بمبارانهای هوایی، ایجاد قحطی یا نابودی زیربنای اقتصادی کشورهای دیگر می پردازند.

سیاه پوستان که از سوی قانون اساسی و «نهاد ویژه» آن از مشارکت ‌در امور اجتماعی محروم شده بودند، به قول ارسطو چیزی نبودند جز «ابزارهای ناطق»؛ چرا که «حقوق بشر» در آمریکا یعنی حقوق «پروتستان های آنگلوساکسون سفید پوست».

هیچکدام از قوانین مربوط به برده داری، درایالتهای مختلف آمریکا که به برده ها حق رأی، مالکیت و حمل سلاح نمی داد نیز توسط قانون اساسی این کشور رد نشد.

سرخپوستان هم به همان دلایل نژاد پرستانه، به طور رسمی از جامعه ی شهروندان آمریکا ترد شدند. علاوه بر این، قانونی که در سال 1792 به تصویب رسید مهاجرت «نژادهای شرقی» به آمریکا را به طور رسمی محدود می کرد.

از قرن نوزدهم به این طرف، تأثیر «داروینیسم اجتماعی» (یعنی حذف ضعیف ها به وسیله ی قوی ترها) باعث شد این تبعیضات که براساس ‌معیارهای اقتصادی و اجتماعی بنا نهاده شده بودند، توسعه ی قابل ملاحظه ای پیدا کنند.

 

 

5 ـ جمع بندی

 

در واقع اصول اساسی آمریکاگرایی را می توان در موارد زیر خلاصه ‌نمود:

1ـ اعتقاد به «قوم برگزیده» بودن ملت آمریکا که «رسالت» سلطه بر دنیا و ایجاد «قلمرو خدا» را بر دوش آن ها نهاده است.

2ـ تلاش در جهت حداکثر استفاده از افکار عمومی و در واقع تبلیغات عوام فریبانه در جهت تحقّق اهداف.

3ـ اطمینان به این که نشانه ی بارز این گزینش الهی، موفقیت و پیشرفت و نشانه ی این دو ثروت فراوان است. البته طبق برداشت های هامیلتون چگونگی دستیابی به این ثروت اصلاً مهم نیست.

4ـ نابرابری های اولیه ای که بر اثر تعلق به یک نژاد یا داشتن شرایط ‌اجتماعی خاص به وجود آمده اند، «تبادل آزاد» را به مؤثرترین ‌عامل لگدمال شدن ضعفا توسط قویترها بدل کرده است.

 

 

● فصل دوّم: مراحل رشد و توسعه

1ـ آمریکا، قارّه ی بزرگ

 

برای آمریکایی ها کلمه ی «مرز» معنای حقیقی آن را ندارد. مرز از نظر آن ها خطوطی که حدود کشورها را تعیین می کند و گاهی درپی ‌جنگ ها تغییر می کند نیست؛ بلکه مرز خط متغیری است که می تواند تا کناره های اقیانوس آرام پیش رود و تنها در این نقطه است که مرز بسته ‌می شود. به همین دلیل همواره بر سر این مرز جنگ و درگیری رخ می دهد و پیروزی همواره نصیب قویترها خواهد شد. این جنگ ‌ممکن است علیه سرخپوستان و برای تاراج اموال آن ها باشد یا میان ‌خود سفیدپوستان و بر سر تقسیم غنایم به وجود آید.

در بازنگری خط سیر "آمریکاگرایی " لازم است به مراحل «بسط وتوسعه ی» آمریکا بپردازیم.

مرحله ی نخست به آمریکای شمالی مربوط می شود که با «تصفیه ی ‌نژادی لازم» جهت از بین بردن سرخپوستان و تصرف زمین های آن ها و هر آنچه بر روی آن وجود دارد (یونجه و گندم) یا در دل آن پنهان ‌شده است (نظیر طلا و نفت) همراه بود تا بودجه ی لازم برای آغاز مرحله دوم یعنی آمریکای مرکزی و جنوبی فراهم شود.

نقطه ی شروع «قانونی» مرحله ی اول، دومین اصلاحات قانون اساسی بود که به شهروندان آمریکایی (یعنی تنها سفید پوستان بدون ‌توجه به ملیت اصلی آن ها) اجازه داده می شد سلاح شخصی داشته ‌باشند. هدف از این قانون دفاع از خود در برابر «افراد خطرناک» (یعنی سرخپوستان) و نابودی آن ها بود.

این امر آنقدر لازم و حتی مقدس به نظر می رسید که قانون مربوط ‌به آن تاکنون دست نخورده باقی مانده و خرید و فروش سلاح را آزاد کرده است به نحوی که تعداد اسلحه ها از تعداد ساکنان آمریکا (200میلیون نفر) بیشتر شده است.

«هجوم به سوی آمریکا» با موج مهاجرت ها، وسعت روزافزونی به ‌خود گرفت. ترکیب این مهاجران بسیار متنوع بود و در بین آن ها از محکومین دادگاه های کشورهای مختلف گرفته تا مهاجران سیاسی اروپا یا حکومت های ظالم سایر قاره ها به چشم می خوردند. اکثر این ‌افراد دهقانانی بودند که زمین نداشتند و رؤیای داشتن زمین آن ها را به آمریکا کشانده بود. کارگران بیکار، افراد طبقه پایین جوامع مختلف و افراد ناامید زیادی در بین آن ها وجود داشتند. تعداد زیادی سوداگر ورشکسته و سربازان فراری هم به خیل مهاجران پیوسته بودند.

«رؤیای آمریکا» شامل سرزمین بسیار وسیعی بود که در آن هرکس ‌می توانست به تناسب قدرت و امکاناتش تکه ای از زمین های ‌سرخپوستان را که تعدادشان اندک بود و سلاح های بسیار ابتدایی ‌داشتند، تصاحب کند. در سال 1776 تعداد سرخپوستان 600 هزار نفر بود که این تعداد در سال 1910 به 220 هزار نفر کاهش یافت. پس از قتل عام وانددنی (Wounded Knee) در سال 1890 و نابودی کامل سرخپوستان از لحاظ نظامی، «بازماندگان» آن ها در اردوگاه های کار اجباری و در شرایطی بسیار سخت و غیر انسانی حبس شدند.

خشونت و کشتار تنها به قتل عام بومیان خلاصه نشد. ژنرال شرمن که «جنگ تمام عیاری» علیه سرخپوستان را شروع کرده بود، آن ها را چنین توصیف می کرد:

«سرخپوست خوب یک سرخپوست مرده است».

ماجراجویان و قتل عام کنندگان بر سر تقسیم غنایم، با یکدیگر به صورت فردی یا گروهی، می جنگیدند. بسیاری از فیلم های آمریکایی که به عنوان حماسه های آمریکا از آن ها یاد می شود، نشانگر ویژگی های این جنگل وحشی و مملو از شکارچی بی رحم است که ‌قانون و عدالتی جز تفنگ و تپانچه نمی شناسند.

همین خصوصیت تجاوزگرانه آمریکائی ها که در «جنگ های انفصال» ـ در بخش شمالی قاره آمریکا ـ نیز دیده می شد سبب شد تا ژنرال شرمن «جنگ تمام عیارش» را علیه کشورهای جنوبی قاره ی آمریکا شروع کند.

به همین دلیل است که «جنگ های انفصال» میان کشورهای شمال، غالباً با همان وحشی گری سابق و توسط همان انسان ها در می گیرد.

کشف معادن طلا در کالیفرنیا باعث تشدید جنگ میان رقبا برای تصاحب آن شد. قانون سال 1785 در مورد «فروش» زمین های غرب سرآغاز اخراج سرخپوستان (و نیز خود رقبا) و تصاحب زمین ها تا کنار اقیانوس آرام بود.

در سال 1823 مونرو، رئیس جمهور آمریکا نظریه ای ارائه داد که ‌سرآغازی شد برای فتح «مرحله ی دوم». وی قاره ی آمریکا را به صورت واحدی می دانست که آمریکا حامی آن بود:

«اروپا برای اروپائی ها و دنیای جدید برای آمریکائی ها».

وی کار خود را با اشغال مکزیک و ضمیمه نمودن تگزاس در سال 1845 آغاز کرد. تصرف آمریکای لاتین به شیوه های متفاوت ‌صورت می گرفت:

ــ گاهی به وسیله نفوذ اقتصادی که منجر به اشغال نظامی و ضمیمه نمودن بخشی از کشور مورد نظر می شد. نمونه ی این شیوه پورتوریکا بود.

ــ گاهی نیز آمریکا با تشویق جنبش های استقلال طلبانه که باعث ‌می شد اسپانیایی ها و پرتغالی ها و انگلیسی ها از آمریکای جنوبی رانده شوند، دولت هایی را در این منطقه به وجود می آورد که درهای منطقه را به روی سرمایه گذاری های آمریکا باز می کردند.

ــ گاهی هم آمریکایی ها از دیکتاتورهای نظامی که مأمور سرکوب مقاومت های مردمی بودند، بهره می گرفتند. آن ها با ترویج فساد باعث ایجاد وحشت در آمریکای جنوبی می شدند و به رهبران فاسد آن ها اجازه می دادند بر سر قدرت بمانند تا همچنان سلطه ی آمریکا بر اقتصاد این کشور را تضمین کنند.

 

 

2ـ اروپا در دام آمریکا

 

 

مرحله ی بعدی بسط و توسعه(32) مربوط می شود به برده کردن اروپا پس از «جنگ سی ساله» (1945 ـ 1914) که به جنگ داخلی ‌اروپا شهرت یافته است. این جنگ ها باعث شد اروپایی که بی نهایت ضعیف شده بود دو دستی تقدیم آمریکا شود. آمریکایی ها در سال 1945 به لطف دو جنگ جهانی نصف کل ثروت دنیا را در اختیارداشتند. { مجله ی مطالعه ی برنامه های سیاسی (33)، 23 فوریه 1948، نوشته ی جورج کنان}

وقتی قرن نوزدهم به پایان رسید، آینده ی نظام آمریکا و پیروزی آن تضمین شده به نظر می رسید. سناتور بوریج(34) در سال 1898چشم انداز روشن آینده ی آمریکا را چنین توصیف می کند:

«تجارت جهانی باید از آن ما باشد و از آن ما خواهد شد. بازارهای ‌دریایی خود را کاملاً تحت پوشش قرار خواهیم داد و ناوگانی درخور عظمت ایالت هایمان که خود بر خود حکومت می کنند، به وجود خواهیم آورد. ما برای خودمان کار خواهیم کرد و مسیر تجارت خود را چراغانی خواهیم نمود. پرچم آمریکا در تمام عرصه های ‌اقتصادی و تجاری به اهتزاز در خواهد آمد. قانون آمریکا، نظم آمریکا، تمدن آمریکا و پرچم آمریکا سواحل پرت و جنگ زده را تسخیر خواهند کرد و به لطف خدا آن ها را از نو خواهند ساخت تا باز هم نور و روشنی در آنجا حاکم شود».

جنگ جهانی اول با خون های زیادی که در اروپا جاری ساخت و رودخانه های ثروتی که به سوی آمریکا سرا زیر نمود، این دیدگاه خوش بینانه را مورد تأیید قرار داد. آمریکا تنها در سال 1917 و پس ازنبردهای وردون(35) و لاسوم(36) که شانس هر گونه پیروزی را از ارتش آلمان گرفته بود، به یاری فاتحان آمد.

این کشور در جنگ جهانی دوم نیز همین شیوه را در پیش گرفت و نهایتاً در سال 1944 و مدت ها پس از نبرد استالینگراد که آلمان ها شانس ‌پیروزی نداشتند، وارد معرکه شد.

در سال 1917 همین «بی طرفی» باعث افزایش 15 درصدی ‌صادرات آمریکا شده بود. تراز تجاری این کشور در سال 1914 حدود 436 میلیون دلار بود که این رقم در سال 1917 به 3568 میلیون دلار رسید.

در آن زمان، ویلسون رئیس جمهور آمریکا بود. وی با تأیید جنگ ‌اسپانیا ـ آمریکا، فتح فیلیپین، اشغال پورتوریکا و کوبا، به قول فرانک شول(37) در کتاب «تاریخ آمریکا» { انتشارات پایوت، پاریس، 1965، ص 262}، مسؤول دخالت هایی بود که مجموع آن ها به مراتب بیش از دخالت های آمریکا در زمان ریاست ‌روزولت و تافت بود. وی در سال 1916 به سفیر خود در کوبا حق داد که بودجه این کشور را کنترل کند در همان سال چاتانوگا و سان دیه گو دوتن از سرداران ویلسون، امیلیانو چامور را که مطیع کامل آمریکا بود بر مردم نیکاراگوئه تحمیل کردند و پس از آن نوبت اشغال پاناما بود.

ویلسون «آرمانگرا» که سیاست جنگ علیه کشورهای ضعیف را به ‌خوبی اعمال می کرد، پس از نبرد وردون در سال 1916 که 300 هزار سرباز فرانسوی و 400 هزار انگلیسی کشته شدند، در 16 ژانویه 1917، مطلع شد که زیمرمن وزیر امور خارجه ی وقت آلمان درصدد انعقاد پیمانی با مکزیک برای باز پس گیری تگزاس، مکزیک جدید و آریزونا از آمریکا است. وی برای رویارویی با این اقدام آلمان ها تصمیم گرفت ژنرال پرشینگ که مکزیک را نیز اشغال کرده ‌بود به همراه نیروهایش روانه فرانسه کند و بدین ترتیب برای دفاع ازآمریکا آتش جنگ را در اروپا بیافروزد.

پس از معاهده ی روسای و برقراری صلح، آمریکا از متّحدین خواست وام های خود را به این کشور باز پس دهند. همین امر باعث شد متحدین هم با تحمیل غرامت های سنگین به آلمان، بیکاری و شکست ر ابه این کشور هدیه کنند.

لُرد کینز(38)، اقتصاددان مشهور انگلیسی در سال 1919 در کتابی تحت عنوان «نتایح اقتصادی صلح» چنین می نویسد:

«اگر مصّرانه در پی فقیر کردن اروپای مرکزی باشیم، به جرأت ‌می توانم پیش بینی کنم که انتقام سختی در انتظارمان خواهد بود که تا بیست سال دیگر رخ خواهد داد و فاتح آن هر کسی که باشد باعث ‌نابودی تمدن ما خواهد شد».

آمریکا از اوضاع نابسامان اروپا حداکثر استفاده را می برد و با اعمال فشار به دولت های اروپایی دیون خود را طلب می کرد. ویلسون در 8 ژانویه 1918 «چهارده نکته» مشهور خود در مورد «دفاع از دموکراسی» را به کنگره ی آمریکا ارائه کرد. که هدف اصلی آن حل ‌مشکل مربوط به دیون و در وهله ی اول دیون دُول «سازش» به آمریکا بود.

پس از آن، مشکل غرامت هایی که فرانسه و انگلیس از آلمان مطالبه کرده بودند ولی این کشور قادر به پرداخت آن نبود مطرح شد. آمریکا برای رسیدن به حداکثر سود، به شیوه ی رندانه ای زیر متوسل شد. این کشور که مطمئن بود اروپا به دلیل خرابی و ویرانی های حاصل از جنگ قادر به باز پرداخت وام ها به آمریکا نیست، تصمیم گرفت وامی به ‌آلمان بدهد تا این کشور بتواند غرامت هایش را پرداخت نماید و در نتیجه اروپا هم بتواند وام های آمریکا را پس دهد.

اقتصاد قدرتمند آمریکا با چنان سرعتی به تولید روی آورده بود که ذخایر پولی این کشور تمامی نداشت و شرکت های زیادی پا به ‌عرصه ی اقتصاد نهاده بودند. ولی گرمی بیش از حد این نظام که در اوج قدرت بود نشان از فاجعه می داد. به طوری که پیشرفت جدید که به لطف جنگ جهانی، آمریکا را بزرگ ترین قدرت جهان کرده بود، به اولین شکست نظام این کشور انجامید.

بحران بزرگ سال 1929 به جهانیان ثابت کرد که ماشین قدرتمند نظام سرمایه داری آمریکا نیز می تواند متوقّف و باعث ورشکستگی ‌این کشور و کل دنیا شود.

این بحران بزرگترین بحران تاریخی آمریکا بود زیرا کل اصول ‌نظام را که از زمان جورج واشنگتن و الکساندر هامیلتون همه آنرا الهی ‌و شکست ناپذیر می دانستند، زیر سؤال برده بود. آمریکایی ها معتقد بودند که آزادی مطلق بازار که باعث قوی شدن ثروتمندان و سرمایه داران می شد، می بایست پیروزی آمریکا برکل دنیا را تضمین کند. ظاهراً این نظریه توسط تاریخ ـ به ویژه تاریخ دستیابی به دو مرحله ی ‌نخست که تضمینی برای پیروزی کامل آمریکا در کل دنیا به شمار می رفت، ـ مورد تایید قرار گرفته بود. اما با طلوع آفتاب در یک روز از ماه اکتبر 1929 این یقین از بین رفت. بانک های بزرگ آمریکا و هزاران شرکت تجاری دچار ورشکستگی شدند و تعداد زیادی از کارخانه داران خودکشی کردند. خیلی زود 9 میلیون بیکار (17 درصد کارگران آمریکا) به خیابان ها ریختند و شورش های زیادی به وقوع ‌پیوست که توسط پلیس سرکوب شد.

در آن زمان آندره موریس(39)، نویسنده ‌فرانسوی، چنین می نویسد:

«اگر در اوایل زمستان (1933ـ1932) به آمریکا می رفتید با مردمی کاملاً نا امید روبرو می شدید.... آمریکایی ها به این باور رسیده بودندکه پایان نظام و تمدن آن ها فرا رسیده است».

تنها دلیل بروز بحران این بود که منطق نظام به منتها درجه ی ‌نتایجش رسیده بود. عوامل این نظام «لیبرال» آن قدر از پیروزی شرکت های تجاری، حتی بلند پروازترین آن ها مطمئن بودند که کل ‌سرمایه خود را روی آن گذاشته بودند. تنها چند مورد ناموفق کافی بود تا بذر شک و تردید را در دل ها بکارد و بی اعتمادی به بازار بورس را به وجود آورد و در نتیجه کل نظام از هم بپاشد. شرکت های تجاری و بانک ها یکی پس از دیگری قدرت پرداخت خود را از دست می دادند و جو بدبینی همه جا را فرا می گرفت، همانطو که قبلاً جو خوشبینی ‌همه جا حاکم شده ‌بود.

فرانکلین روزولت که در مارس 1933 به ریاست جمهوری آمریکا رسید، قبل از هر چیز به دعا پرداخت. آیا ایمان به «مشیت الهی» سست ‌شده بود؟ آیا مشیت الهی این کشور را به دست فراموشی سپرده بود؟

در واقع اصل مذهبی هامیلتون که از آدام اسمیت به عاریت گرفته ‌شده بود باعث بروز تناقض اساسی در این نظام شد.

آیا دنباله روی از منافع فردی در راستای تأمین منافع عمومی ‌خواهد بود؟ این بحران باعث شد جنگلی به وجود آید که در آن ‌برخورد منافع رقبا مانع از ایجاد یک جامعه ی واقعی شود. بنابراین ‌سؤال وحشت برانگیز زیر مطرح شد: آیا آمریکا واقعاً یک ملت ‌است؟ آیا باز هم می توان سرنوشت آنرا باور داشت؟

روزولت با اعلام «دور جدی» که شیوه ی نوین در برخورد با رکود و ناتوانی آمریکا بود، خود را به عنوان رهایی بخش این کشور معرفی ‌نمود. وی بدون آنکه اساس نظام را زیر سؤال ببرد، با اصلاحاتی چند و به ویژه با ایجاد مشاغل بزرگ دولتی که از طریق آن دولت به کاهش بیکاری و معضلات ناشی از آن کمک می کرد، از شدت بحران کاست. البته این شیوه خلاف نقشی بود که تا آن زمان به عهده ی دولت گذاشته شده بود. پیشتر نقش دولت «کمک به شکوفایی شرکت های خصوصی» بود.

این اصلاحات محتاطانه مسکّنی بود بر دردهای کشنده ناشی از این بحران، سرانجام آمریکا موقتاً از بحران خارج شد ولی این راه حل آنقدر ناکافی بود که در سال 1937 آمریکا بار دیگر دچار رکود شد. جان گالبرایت(40)، اقتصاددان آمریکایی می نویسد:

«در سال 1937 بار دیگر تعداد بیکاران به 9 میلیون نفر رسید».

در این شرایط نابسامان تنها جنگ خانمان سوز اروپا توانست این مشکل آمریکا را برای همیشه حل کند. در جنگ جهانی دوم نیز آمریکا با توجه کامل به منافعش عمل کرد.

آمریکائی ها که تنها راه نجات اقتصاد بیمار خود را، فشار اقتصادی ‌بر دیگران می دانستند، ضمن دامن زدن به آتش جنگ، سیاست های دوگانه و ریاکارانه ای اتخاذ کردند که تنها هدف آن حفظ ثبات ‌اقتصادی بود.

به همین جهت روزولت، چرچیل را به انجام بمباران های پی درپی ‌علیه اهداف غیر نظامی در آلمان و مناطق اشغال شده ی خاک فرانسه و بلژیک تشویق می کرد.

تا زمان نابودی ناوگان آمریکا در بندر پرل هاربور توسط نیروی هوایی ژاپن و اعلان جنگ از سوی آلمان و ایتالیا علیه آمریکا در 11دسامبر 1941، روزولت همچنان ژنرال دوگل را «تفاله ناچیز و از مد افتاده ی تاریخ» می دانست.

سناتور ترومن { رییس جمهور بعدی آمریکا} در سال 1942 چنین می نویسد:

«اگر اتحاد جماهیر شوروی ضعیف شود باید به آن کمک کنیم، اگر آلمان ضعیف شود باید یاریش دهیم. مهم این است که آن ها همدیگر را نابود کنند».

روزولت در نوامبر1942 در گفتگویی با حضور آندره فیلپ، سخنگوی ژنرال دوگل، به ستایش از همگرا بودن خود می پردازد و می گوید:

«من علاقه خاصی به مؤثر بودن دارم. من مشکلاتی دارم که باید حل شوند. خوشحال می شوم کسانی در حل این مشکلات به من کمک کنند. امروز دارلان الجزایر را به من می دهد و من فریاد می زنم: زنده باد دارلان! .... اگر کیسلینگ اسلو را به من بدهد می گویم زنده باد کیسلینگ! .... اگر فردا لاوال پاریس را به من بدهد می گویم: زنده ‌باد لاوال!»(41)

در واقع علت رسیدن دارلان به قدرت، پیاده شدن نیروهای آمریکا در آفریقای شمالی و کنار گذاشتن ژنرال دوگل بود. در ایتالیا نیز قدرت به ژنرال بادوگلیو که در خدمت موسولینی بود (همانطور که ‌دارلان در خدمت ژنرال پتن بود) رسید.

نکته ی جالب توجه آن است که در دفاع از منافع آمریکا، انگلیسی ها بیشترین تعداد از نیروهای پیاده شده در فرانسه را تشکیل می دادند. در لشگرکشی به پروانس هم سربازان مغربی بیشترین تعداد را به خود اختصاص داده بودند.

ژنرال دوگل که از مخالفین جدی این سیاست جنگ افروزانه ی آمریکا بود، در جریان لشگرکشی به نورماندی قرار نگرفت و درنهایت طرح اولیه آزاد سازی فرانسه که در آن به اداره ی امور فرانسه توسط یک سازمان آمریکایی ـ انگلیسی اشاره شده بود با دستوری از سوی وی بی اثر ماند. دوگل به نیروهای مقاومت فرانسه اتکا و اعتماد نمود و اعلام کرد که هر کدام از قسمت های آزاد شده ی خاک فرانسه توسط کسانی که از سوی کمیته ی ملی مقاومت تعیین می شوند، اداره خواهد شد. این امر بلافاصله از سوی شورای ملی مقاومت برای ‌تشکیل دولت موقت مورد پذیرش قرار گرفت.

پس از پایان جنگ دوم جهانی، ایالات متحده با تحمیل خواست های خود به بهره برداری از منافع اقتصادی حاصل از پیروزی متحدین بر آلمان پرداخت.

آمریکا از فرصت بدست آمده درجریان جنگ دوم جهانی حداکثر استفاده را برد و با انعقاد توافقات برتون وودس(42) در سال 1944 و برابرسازی دلار با طلا سلطه ی این پول را بر بازارهای اقتصادی دنیا رسمیت بخشید و آن را به پول رسمی دنیا تا به امروز تبدیل کرد. علاوه ‌براین، توافقات دو جانبه ای هم با کشورهای اروپایی به عمل آمد، نظیر قرار داد بلوم بایرنز(43) با فرانسه در سال 1944. طبق این توافق، پاریس در قبال دریافت یک کمک دو میلیارد دلاری بدون ‌هیچ قید و شرطی بازارهایش را به روی واردات کالا از آمریکا باز کرد. بدین ترتیب کل کشورهای اروپایی کم کم تحت الحمایه ‌آمریکا شدند.

«طرح مارشال» در سال 1947 مرحله ی مهمی در روند به بردگی کشاندن اروپا یعنی «مرحله ی دوم» آمریکاگرایی به شمار می آید.

پس از پایان جنگ جهانی دوم، ایالات متحده که در مقایسه با اروپای ویران سرشار از ثروت بود، خود را در موقعیت بچه ای ‌می دید که تمام توپ های بازی بیلیارد را برده است و اگر می خواهد بازی ادامه پیدا کند باید چند عدد از آن ها را به همبازی هایش قرض ‌بدهد تا بازی به هم نخورد.

بنابراین مسئله اصلی این بود که آمریکا کاری کند تا اروپائیان قادر به پرداخت پول بابت تولیدات این کشور باشند. آمریکا با گذشت چهار سال وقتی می خواست از اروپا باز گردد سود سرشاری از فروش ساز و برگ نظامی به کشورهای این قاره به جیب زده بود.

در سال 1947 سازمان جاسوسی آمریکا «سیا» خبر از خطر اقتصادی و سیاسی حاصل از اوضاع اروپای پس از جنگ را داد:

«بزرگترین خطری که امنیت ایالات متحده را تهدید می کند، فروپاشی اقتصادی اروپای غربی و نتایج حاصل از این امر یعنی به قدرت رسیدن عوامل کمونیست است».

رهبران آمریکا برای رویارویی با این خطر دوگانه طرح موسوم به ‌«طرح مارشال» را که به گفته خودشان هدف از آن بازسازی اروپا بود، اعلام کردند. ولی شروط اولیه سیاسی این طرح کاملاً مشخص بود: قبل از هر چیز حذف کمونیست ها از دولت های غربی.

دخالت آمریکا در این امر کاملاً واضح بود:

ــ وزرای کمونیست دولت فرانسه در چهارم مه 1947 از دولت ‌اخراج شدند.

ــ وزرای کمونیست ایتالیا در 13 مه 1947 از دولت این کشور اخراج شدند.

ــ وزرای کمونیست بلژیک نیز در همان ماه از دولت این کشور کنار گذاشته شدند.

بلافاصله پس از این اخراج ها «طرح مارشال» رسماً در 5 ژوئن ‌1947 اعلام شد.

با محقق شدن هدف فوق اجرای این طرح که علاوه بر فراهم نمودن ‌یک ابزار فشار برای آمریکا وسیله ای برای ارتقای سطح صادرات این کشور به اروپا بود، امکان پذیر شد.

دستیابی آمریکا به «مرحله ی دوم» یعنی رام کردن اروپا مدت های مدیدی بدون هیچ برخوردی صورت می گرفت. دلیل این امر کنار آمدن اکثر قریب به اتفاق رهبران سیاسی این قاره با آمریکا بود.

در حالیکه ریگان با سرسختی تمام این نظام را که باعث غنی تر شدن ثروت مندان و فقیرتر شدن فقیران می شود بر مردم آمریکا تحمیل می کرد، خانم تاچر در انگلستان به الگوبرداری از آن پرداخت و پس از وی تونی بلر از حزب کارگر راه او را ادامه داد. در فرانسه نیز احزاب راست گرای ژاک شیراک و چپگرای لیونل ژوپسن همان راه را برگزیدند و مطیع کامل آمریکا شدند.

در اروپا و سایر نقاط دنیا، این بازارها هستند که دولت ها را در دست گرفته اند و شرکت های عظیم خارجی و به ویژه آمریکایی به کمک ‌سیاست خصوصی سازی و حذف مقررات تجاری، سودهای کلانی از اقتصاد ما به جیب می زنند. در اینجا تن ها به ذکر مواردی از فرانسه می پردازیم:

صندوق آمریکایی ولینگتون، بزرگترین سهامدار ناحیه رون پولان است. صندوق آمریکایی لازارد و تامپلتون هم در منطقه رون پولان و هم در ناحیه پیشینی که عمده ترین سهامدار آن به شمارمی آید، فعالیت دارد. کلورپسین، مدیر مالی گروه اشنایدر، می گوید:

«30 درصد سرمایه شرکت ما را سرمایه گذاران خارجی تأمین می کنند».

33 درصد سرمایه شرکت پاریبا، 40 درصد سرمایه شرکت تولید سیمان لافارژ، 33 درصد سرمایه شرکت سندگوبن، و 25 درصد سرمایه شرکت لیونز دروز و 40 درصد سرمایه شرکت F. G. A دراختیار خارجی هاست.

اریک ایزرا ئیلوویچ(44) در روزنامه ی لوموند مورخه ی 19نوامبر 1996 چنین می نویسد:

«آنچه که جای نگرانی است، کاهش ملی گرایی صنعتی در فرانسه ‌است. از این پس شرکت های خارجی می توانند هر آنچه مورد نظرشان ‌است از این کشور بخرند بدون آنکه با عکس العملی مواجه شوند».

خلاصه اینکه صنایع اروپا تحت نظارت کامل آمریکا قرار دارند.

 

 

3ـ جهان در برابر خطر

 

 

«کمک» بی ارزش ترین بخش «طرح مارشال» بود و کمترین اهمیت ‌را داشت. تحقیقی که در آوریل 1947 انجام شد نشان داد که کمک های آمریکایی باید مختص «کشورهایی باشد که از نظر استراتژیکی اهمیت زیادی برای آمریکا دارند، در غیر این صورت آمریکا تنها در صورتی می تواند به کشورهای دیگر کمک کند که این کار بتواند از نظر امور بشر دوستانه تحسین و تأیید کل دنیا را برای این کشور در پی ‌داشته باشد» { گردهم آیی فرماندهان ارتش سند 2/1369}

دیان اچسون، وزیر امور خارجه ی آمریکا و سناتورهای ذی ‌نفوذ این کشور در سال 1950 توافق کردند که:

«اگر قحطی چین را فرا گیرد آمریکا باید کمی کمک غذایی به این کشور بدهد، البته این کمک نباید برای رویارویی با قحطی کافی ‌باشد بلکه به اندازه ای باشد که بتواند تا حدودی در جنگ روانی ‌مؤثر واقع شود». { استفان شالوم، در مجلهزد ماگرین، اکتبر 1990}

زمانی که «طرح مارشال» مطرح شد از «همبستگی» و «بخشندگی» آمریکا سخنان زیادی به میان می آمد ولی در سال 1948 جورج کُنان که در آن زمان ریاست شورای امنیت ملی آمریکا را به ‌عهده داشت ‌چنین می نویسد:

«ما حدود 50 درصد از کل ثروت دنیا را در اختیار داریم در حالیکه جمعیت کشور ما تنها 3/6 درصد جمعیت کل دنیا را تشکیل می دهد......در چنین شرایطی مسلماً ما مورد حسادت دیگران خواهیم ‌بود. وظیفه اصلی ما در دوره ی آینده، توسعه ی سیستمی از روابط ‌است که به ما امکان می دهد این شرایط نابرابری را حفظ کنیم بدون ‌آنکه لطمه ای به امنیت ملی ما وارد آید. برای نیل به این مقصود باید از هر نوع احساسات دور بوده و از خواب خرگوشی بیدار شویم. دیگر نباید خودمان را گول بزنیم و به خود اجازه دهیم دستخوش احساساتی از قبیل نوع دوستی و نیکوکاری شویم. دیگر نباید از اهداف گنگ و دست نیافتنی ـ به ویژه در مورد خاور دور ـ نظیر حقوق بشر، ارتقای سطح زندگی و برقراری دموکراسی، صحبت کنیم. آن روز که باید صرفاً براساس قدرت عمل کنیم ‌نزدیک است.... در آن روز بهتر آن است که هر چه بیشتر از شعارهای آرمان گرایانه بدور باشیم.» { مجله ی مطالعه ی برنامه ریزی های سیاسی، 23 فوریه 1948}

اینگونه رک گویی در سنت مدنیه ی فاضله ی آمریکایی جایی ‌نداشت. به همین دلیل می بایست خواست آمریکا برای دستیابی به ‌قدرت در طی دو قرن، زیر نقابی مذهبی و اخلاقی پنهان می شد. سیاست روی آوری آمریکا به تسلیحات پیشرفته نظامی در دوره ای که ‌جنگ به پایان رسیده بود می بایست به بهانه ی نبرد علیه «دشمنان بشریت» توجیه می شد. پل نیتز، جانشین کُنان در شورای امنیت ملی آمریکا این امر را بسیار خوب درک کرده بود. او می گفت:

«باید علیه شیطان یعنی «بولشویسم» مبارزه کرد. شیطان برای همگان شناخته شده است.»

در آن زمان، از نظر آمریکائی ها هر ملّتی که بازارهایش را به روی آمریکا باز نمی کرد کمونیست شناخته می شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اسلام و در کل، جهان سوم، برای آمریکایی ها جایگزین نظام کمونیستی شده است.

همانگونه که ذکر شد استراتژی نظامی ـ صنعتی آمریکا دارای ‌پایه ای متافیزیکی بود و به صورت یک «جنگ مذهبی» در آمده بود چرا که «خداوند چنین می خواهد»!

و بدین ترتیب آمریکا می توانست هرگاه اقتصاد این کشور احتیاج ‌به محرک داشته باشد، از طریق سازمان های واسطه یا به راه انداختن ‌جنگ در اقصی نقاط دنیا به بهانه ی دفاع از به اصطلاح حقوق بشر، دموکراسی یا دخالت بشر دوستانه، به راحتی عمل کند.

شیوه ی «ملایم» که از سوی آمریکا مورد استفاده قرار گرفت عبارت بود از ایجاد سازمان های واسطه، نظیر صندوق بین المللی پول یا بانک جهانی (که هر دو در برتون وودس به وجود آمدند). این دو سازمان به بهانه ی «کمک به توسعه» کل دنیا را به زیر سلطه ی خود در آورده اند. البته نباید فراموش کرد که هدف و مأموریت اصلی این سازمان ها «تنها کمک مالی به کشورهایی بود که خواهان پذیرش الگوی ‌اقتصادی سیاسی آمریکا یعنی لیبرالیسم اقتصادی بودند».

نکات اصلی این الگوی اقتصادی عبارتند از:

1 ـ آزاد سازی قیمت ها

2 ـ پایین آوردن ارزش پول ملی

3 ـ عدم پرداخت یا کاهش حقوق ها

4 ـ کم کردن هزینه های دولتی به منظور کاهش کسر بودجه

5 ـ خصوصی سازی نهادهای بزرگ دولتی نظیر بانکها، شرکت های حمل و نقل و شرکت های صنعتی

6 ـ باز شدن مرزهای کشور بر روی رقابت بین المللی

7 ـ تخصصی شدن تعداد محدودی از محصولات جهت ‌صادرات.

این موارد در همه جا اثرات مشابهی به جا می گذارند. با آزادسازی قیمت ها بهای تمام اجناس بالا می رود به نحوی که دستیابی به ‌مایحتاج اولیه را برای بخش عظیمی از مردم غیر ممکن می سازد و درعین حال به غنی تر شدن اقلیت کوچکی در جامعه کمک می کند. پایین ‌آوردن ارزش پول ملی که به منظور افزایش صادرات صورت می گیرد باعث گران شدن محصولات وارداتی که اغلب برای مردم بسیار ضروری است، می شود. عدم پرداخت یا کم کردن حقوق ها باعث ‌تشدید تورم حاصل از آزاد سازی قیمت ها و افزایش فقر و انزوای بیشتر توده های مردم بیچاره و محروم جامعه می شود. البته یکی دیگر از دلایل فقر روز افزون توده ها، فساد دولت های محلی است.

سازمان تجارت جهانی نیز ابزار اقتصادی آمریکاست. دیگر هیچ کدام از کشورهای عضو سازمان تجارت جهانی به غیر از آمریکا که اجازه ی هر کاری از جمله تحریم اقتصادی کوبا، ایران و لیبی را دارد نمی توانند واردات کشاورزی خود را محدود کنند، همچنین ‌دولت ها حق ندارند به صادرات کشاورزی خود کمک نمایند.

همچنین هیچکدام از این کشورها حق ندارند از ایجاد شرکت های ‌چند ملیتی که مشمول همان شرایط شرکت های ملی هستند، جلوگیری به عمل آورند.

تخلف از این موارد هر کشوری را در معرض خطر تحریم ‌اقتصادی که خطر آن به مراتب بالاتر از سلاح های جنگی است قرار می دهد. کشورهایی که مطیع اوامر و توقّعات صندوق بین المللی پول ‌هستند می دانند که این صندوق چه ضررها و خسارت هایی را برای آن ها به ارمغان آورده است. { از الجزایر در سال 1988 گرفته تا اندونزی در سال 1998}

پیمان ماستریخت نیز نقطه ی عطف و لحظه ی سرنوشت سازی در روند به بردگی کشیده شدن اروپا بود. با پذیرش ماستریخت دیگر بیش ‌از 70 درصد تصمیمات سیاسی مهم به وسیله پارلمان های مردمی اتخاذ نمی شود بلکه توسط کمیسیون هایی متشکّل از کارشناسانی که در برابر هیچ کس جز دوازده نخست وزیری که هر 6 ماه یکبار حدود چند ساعت دور هم جمع می شوند و برای سرنوشت 340 میلیون نفرتصمیم می گیرند پاسخ گو نیستند، اتخاذ می شود.

 

 

● فصل سوّم: دهکده ی بزرگ جهانی

1ـ اروپای پیمان ماستریخت، اروپای آمریکایی

 

«هدف از این پیمان گسترش اتحادیه ی اروپای غربی (U. E. O) به ‌عنوان ابزاری برای تقویت ستون اروپایی ناتو می باشد». { اعلامیه ی مربوط به اتحادیه ی اروپای غربی}

در متن پیمان ماستریخت سه بار بر مطلب فوق تاکید شده است.

برای اینکه کسی در مورد بردگی اروپای آمریکایی دچار تردید نشود در اعلامیه ی I خاطر نشان شده است که «دفاع مشترک» احتمالی ‌باید «در چارچوب ناتو صورت بگیرد» (بند اول)، «در چارچوب ‌اتحادیه ی اروپای غربی و ناتو عمل کند» و «ناتو مرجع اصلی مشاوره ‌باقی خواهد ماند».

هدف از این تأکید ویژه بر نقش ناتو این است که اروپا به یکی از عوامل سیاست خارجی آمریکا بدل شود. اروپای پیمان ماستریخت ‌نمونه ی کاملی از قربانیان سیاست سلطه جویانه ی آمریکا در دنیاست.

روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ 8 مارس 1992 سندی از اسناد پنتاگون را چاپ کرد که در آن چنین آمده است:

«وزارت دفاع متعقد است که مأموریت سیاسی و نظامی آمریکا در دوره ی پس از جنگ سرد این است که به هیچ رقیبی اجازه ی ظهور در اروپای غربی، آسیا یا در سرزمین های کشورهای عضو جامعه ی ‌اقتصادی اروپا را ندهد».

این گزارش به اهمیت این احساس که نظم جهانی در نهایت از سوی آمریکا ارائه می شود اشاره می کند و به ترسیم دنیایی می پردازد که در آن تنها یک قدرت غالب جهانی وجود دارد که:

«رؤسای آن باید سیاستی را در پیش بگیرند که هدف از آن ناامید کردن رقبای احتمالی که می خواهند نقش جهانی یا منطقه ای بهتری را ایفا کنند، باشد».

آمریکائی ها در رابطه با نقش ویژه ی ناتو این گونه اظهار داشته اند که:

«ما باید جلوی ایجاد سیستم امنیتی ویژه ی اروپا که باعث تضعیف ‌ناتو می شود را بگیریم.» { International Herald Tribune مورخه ی مارس 1992}

اعلامیه ی مربوط به روابط با ناتو در بیانیه ی نهایی کنفرانس ‌ماستریخت جای هیچ شک و شبهه ای دراین باره باقی نمی گذارد:

«اتحادیه ی اروپا با رعایت کامل موارد تصویب شده در پیمان ناتو، عمل خواهد کرد.»

این پیمان تاکید می کند که نهادهای اروپایی باید «سیاست مشترکی ‌را در تمام زمینه های سیاست خارجی» در پیش گیرند و به قول پل ‌ماری دولاگورس(45) مدیر مجله ی «دفاع ملی» این بدان معناست که:

«دیگر هیچ گونه سیاست ملی وجود نخواهد داشت».

توصیه به رعایت همه ‌جانبه ی نقش ناتو در ماده ی J-1 از موضوع V و نیز در بند J. 4 تکرار شده است.

بنابراین کاملاً واضح است که هدف از پیمان ماستریخت ایجاد یک «اروپای آمریکایی» است. در مورد سیاست اقتصادی و اجتماعی ‌و در یک کلام سیاست کلی اروپا نیز وضع بر همین منوال است.

جورج بوش در سال 1991 نظریه ی ایجاد «بازار واحد» از آمریکا تا آلاسکا را اعلام کرد. وی در دیدار با ابدو دیوف رئیس جمهور سنگال خاطر نشان کرد که آمریکا خواهان اتحاد اقتصادی آفریقا در اسرع وقت است. رونالد ریگان در 8 می 1985 خواهان «توسعه اتحادیه ی اروپا از لیسبون تا سرزمین های اتحاد جماهیر شوروی» شد. جورج بوش هم از «تصمیمات تاریخی» اتخاذ شده در ماستریخت اظهار خوشنودی کرد و گفت:

«یک اروپای متحدتر شریک مطمئن تری برای آمریکا خواهد بود و خواهد توانست مسؤولیت بیشتری را تقبل کند».

کلینتون هم در سال 1998 از ایجاد پول واحد اروپا به گرمی ‌استقبال نمود.

پیمان ماستریخت یعنی الحاق کامل و قطعی به اقتصاد بدون مرز بازار. بند G. 3 این پیمان بازنگری در تصمیمات اتخاذ شده را صراحتاً ممنوع کرده است.

روبرپلیته(46)، مدیر کل سابق سرویس های اقتصادی در شورای ملی کار فرمایان فرانسه و عضو کمیته ی اقتصادی و اجتماعی جامعه ی اقتصادی اروپا، در روزنامه ی لوموند مورخه ی 23 ژوئن 1992 پیش بینی های زیر را ارائه می دهد:

«تا سال 1997 بیکاری در اسپانیا از 16% به 19% خواهد رسید.»

در مورد یونان و پرتغال نیز «آمار و ارقام سرسام آوری» ارائه ‌خواهد شد.

اما در مورد فرانسوی ها باید گفت که «برای مدت طولانی نمی توان از آن ها مخفی داشت که سیاست القاء شده از سوی پیمان ماستریخت، تحت عنوان بازگشت به اقتصاد بازار، در واقع ارتجاعی ترین الگوی ‌اقتصادی در شصت سال اخیر است».

بدین ترتیب اروپا با ملحق شدن به بازار جهانی تحت رهبری آمریکا، کشاورزی، صنعت، تجارت، سینما و کل فرهنگ خود را دراختیار قوانین تبادل آزاد قرار داده است. اقتصاددان محتاطی چون موریس آلیس(47) در مورد تبادل آزاد چنین می گوید:

«در آینده ای قابل پیش بینی، دیگر مانند امروز شاهد روی آوری به تبادل آزاد جهانی نخواهیم بود».

نمونه های زیاد و دردناکی از متضرر شدن اروپا در این بازی وجود دارد.

قبل از هر چیز در مورد آنچه به کشاورزی اروپا مربوط می شود باید گفت کشاورزی این قاره به خاطر خدمت به غلات آمریکایی روبه نابودی نهاده است.

توافقات مارس 1991 که تحت فشار مستقیم آمریکا اتخاذ شدند، سیاست مشترک کشاورزی اروپا را که برای رویارویی کشاورزان این قاره با بازارهای جهانی به آن ها کمک می کرد، زیر سؤال برد. این ‌توافقات از ترس مقابله به مثل آمریکا ـ نظیر آنچه این کشور برای ‌تحمیل گوشت حیواناتی که با تزریق هورمون پرورش داده شده و ازسوی بلژیک تحریم شده بودند، انجام داد ـ اتخاذ شدند و اروپا بلافاصله در برابر خواست آمریکا سر تعظیم فرود آورد. توافق 21 می 1992 برای اصلاح سیاست مشترک کشاورزی شامل کاهش تولید غلّه ‌از طریق آیش اجباری 15 درصد از زمین های قابل کشت، کاهش 15درصد تولید گوشت گاو به مدت سه سال و کاهش 5/2 درصد روغن ‌حیوانی است.

به منظور کاهش گوشت و شیر، جایزه ویژه دامداران حذف شد تا قدرت تولیدکنندگان کاهش یابد و میزان تولید لبنیات 2 درصد پایین ‌آید.

این ضربه ی هولناک به کشاورزی اروپا در زمانی که 5/1 میلیون ‌نفر در جهان با گرسنگی دست و پنجه نرم می کردند، بهترین فرصت را در اختیار غلّه فروشان آمریکایی برای اشباع بازار تشنه ی جهانی قرار داد. هدف این توافقات، کاهش تولید و سطح زیر کشت به جهت تضمین بازار برای آمریکائی هاست. این در حالی است که 800 هزار تن گوشت گاو، 25 میلیون تن غلاّت، 700 هزار تن روغن حیوانی و شیر خشک در انبارها نگهداری می شود تا لطمه ای به کشاورزی آمریکا وارد نیاید.

صنعت اروپا هم کمتر از کشاورزی این قاره متضّرر نشده است. آقای لئون برتیان، کمیسر اروپا در امور مربوط به رقابت اقتصادی، به ‌بهانه ی حفظ قوانین رقابت در اروپا مانع خرید شرکت هواپیماسازی ‌هاویلند توسط دو شرکت فرانسوی و ایتالیایی شد. این امر موجب شد یک گروه صنعتی اروپایی تا حدی رشد نکند که باعث آزار شرکت های ‌آمریکایی شود. آمریکا از تمام توان خود استفاده می کند تا سود شرکت هواپیماسازی اِیرباس به هیچ وجه از 25 درصد فراتر نرود. این ‌درحالی است که اروپائیان خواهان 35 درصد سود هستند. آمریکائی ها که خود را مبلّغان «تبادل آزاد» معرفی می کنند، ایرباس را تهدید می کنند که بازارهایشان را بر محصولات آن خواهند بست.

در تمام بخش ها از آب معدنی گرفته تا وسایل الکترونیکی، همین شیوه حاکم است. پس از آن که شرکت هلندی فیلیپس و شرکت ایتالیایی ـ فرانسوی تامسون دست از رقابت با آمریکائی ها برداشتند، اینک ‌نوبت شرکت آلمانی زیمنس است که تولید عمده ی خود را به نفع شرکت IBM آمریکا کنار بگذارد. به راحتی می توان به عمق فاجعه ای که سلطه پذیر بودن فن آوری ‌ِاروپا از نظر اشتغال و بیکاری به وجود آورده است، پی برد.

مثال زنده ی دیگر به قاچاِق سلاح مربوط می شود. هنوز یک سال ‌از فرمان جورج بوش در مورد مبارزه با تولید سلاح از جمله ‌سلاح های کشتار جمعی نگذشته بود که در سال 1991 توافقی میان پنتاگون و وزارت دفاع به عمل آمد که طبق آن دولت اجازه داشت به ‌صادر کنندگان آمریکایی سلاح در بر پایی نمایشگاه ها و فروش آن کمک کند.

نتیجه ی این توافق این بود که در سال 1991 صادرات تسلیحات آمریکا که جنگ خلیج فارس هم تبلیغات زیادی برای آن کرده بود، دو برابر شود. فروش تسلحیات در سال 1991، 61 درصد افزایش یافت و به 23 میلیارد دلار رسید.

این رقم در سال 1990 حدود 14 میلیارد دلار بود.

 

 

 

 

 

2ـ آسیای آمریکایی

 

 

نظام آمریکا به موازات فتح مرحله ی دوم از طریق نفوذ اقتصادی ‌و رام کردن سیاسی اروپا، به فتح مرحله ی سوم یعنی دستیابی به آسیا از طریق شیوه ای متفاوت تر، یعنی تهاجم نظامی همت گماشت. البته ‌«انجام مأموریت» همواره بهانه ای بوده است که آمریکا برای توجیه تهاجماتش به کشورهای این منطقه ارائه داده است.

آمریکا به بهانه ی دفاع از «امنیتش»، هزاران کیلومتر دورتر ازمرزهای این کشور و در آن سوی اقیانوس آرام، به کشور کُره حمله کرد و بدین وسیله «جهانی شدن جنگ سرد» را اعلام نمود. بهانه ی این حمله ‌«تهاجم غافلگیر کننده ی» کُره ی شمالی، متحد شوروی، علیه کُره ی جنوبی، (یکی از پایگاه های آمریکا) در منطقه بود. این تهاجم آمریکا در سال 1950 صورت گرفت. در آن زمان بازار فروش اقتصاد آمریکا جواب گوی نیاز صنایع این کشور که پس از جنگ جهانی دوم به ‌سرعت رشد کرده بودند، نبود. بنابراین برای حفظ «توسعه» هرچه بیشتر اقتصادی لازم بود جنگ های دیگری به وجود آید.

جنگ کُره در سال 1950، جنگ ویتنام که تا سال 1973 ادامه داشت، جنگ پاناما در سال 1989، جنگ خلیج فارس در سال 1991 و جنگ کوزوو در سال 1999 همگی در جهت جوابگویی به این نیاز درونی نظام آمریکا، به ‌وقوع پیوستند. تمام بهانه هایی که در توجیه این جنگ ها آورده می شوند تنها برای سرپوش گذاشتن بر این واقعیت تلخ ‌و سودجویانه است.

بهانه ی آمریکا برای جنگ های کُره و ویتنام جلوگیری از پیشروی ‌اتحاد جماهیر شوروی بود. بهانه ی جنگ پاناما تنبیه یک قاچاقچی ‌مواد مخدر به نام ژنرال نوریگا بود که تا آن زمان سیا مانند رؤسای جمهور آمریکا با او با احترام رفتار کرده بود. هدف از این حمایت تمایل سیا به ورود به باند مافیایی شبکه ی قاچاق مواد مخدر بود.

در خلیج فارس، بهانه ای که برای شعله ور کردن جنگ ارائه شد، پاسخگویی به اشغال کویت توسط عراق بود. ولی وقتی سازمان ملل ‌ضمیمه نمودن کرانه ی غربی رود اردن، ارتفاعات جولان، جنوب ‌لبنان و حتی بیت المقدس به وسیله اسرائیل را محکوم کرد، مقابله با اشغالگر برای آمریکا معنا و مفهومی نداشت.

تبلیغات همه جانبه ی رسانه ها باعث شد همگان فراموش کنند که ‌کویت نه در زمان امپراطوری عثمانی و نه در زمان قیمومیت انگلستان ‌هیچگاه مستقل نبوده و هنگامی که ژنرال قاسم تصمیم گرفت نفت ‌عراق را ملی کند (در آن زمان 94 درصد نفت عراق در دست ‌شرکت های غربی قرار داشت) دولت انگلیس با تهدیدات نظامی، کویت ‌را از عراق جدا کرد. در آن زمان نصف تولیدات نفت عراق در کویت صورت می گرفت و انگلیس ها یکی از فاسدترین حاکمان و رؤسای ‌قبایل خاورمیانه را به حکومت آن برگزیدند.

آمریکا در پاسخ به پیشنهادات متعدد عراق برای صلح و عقب نشینی نیروهایش از خاک کویت، دست به همان عملیات استعماری زدکه انگلستان در سال 1961 انجام داد و باعث کشته شدن یک میلیون عراقی شد. افکار عمومی نیز به کمک دروغ پردازی های مطبوعات وآژانس های جهانی دچار توهم و زودباوری شدند. یکی از مثال های آشکار این دروغ پردازی ها مربوط به دختر جوانی می شود که می گفت شاهد ددمنشی های سربازان عراقی در تاراج اموال کویتی ها و کشتن ‌بچه های آن ها بوده است. ولی چند روز بعد مشخص شد این «شاهد»کسی نبوده جز دختر سفیر کویت در واشنگتن که به هنگام اشغال کویت در خارج از این کشور بوده است.

انگیزه های آمریکا از نابودی عراق بر آن هایی که با مکانیسم این ‌نظام آشنا هستند، پوشیده نیست. نیکسون رئیس جمهور سابق آمریکا در روزنامه ی نیویورک تایمز مورخه ی 7 ژانویه 1991 چنین ‌می نویسد:

«ما به خاطر دفاع از دموکراسی به کویت نرفته ایم چون نه در کویت ‌و نه در کشورهای منطقه دموکراسی وجود ندارد. ما برای سرکوبی ‌یک دیکتاتور به کویت نرفته ایم چون در این صورت باید به سوریه ‌هم اعلان جنگ می دادیم. ما برای دفاع از تساوی بین المللی هم به کویت نرفته ایم. ما به این دلیل به آنجا رفته ایم که به هیچکس اجازه ‌ندهیم به منافع حیاتی ما لطمه بزند»

آلن پیرفیت(48)، تحلیلگر صاحب نظر مسایل بین المللی و یکی از وزرای ژنرال دوگل، پس از اشاره به نقش گروه فشار طرفدار اسرائیل که خواهان خلاص شدن از شر صدام حسین بودند، می افزاید:

«گروه فشار تجاری به این نتیجه رسید که جنگ می تواند بار دیگر چرخ اقتصاد را به حرکت در آورد. مگر جنگ جهانی دوم و سفارشات زیادی که برای اقتصاد آمریکا به همراه آورد، باعث نشد به بحران سال 1929 که تا پایان جنگ جهانی آمریکا نتوانسته بود از آن خارج شود، پایان داده شود؟ مگر جنگ کره باعث رونق مجدد اقتصاد آمریکا نشده بود؟ پس هر جنگی که بتواند برای آمریکا پیشرفت به همراه آورد جنگ مبارکی است.»

در این جاست که گفته ی ژورس(49) در مورد نظام سرمایه داری به اثبات می رسد. وی گفته بود:

«سرمایه داری در بطن خود جنگ دارد همانطور که ابر غلیظ نشان از طوفان دارد».

جنگ علیه یوگسلاوی علاوه بر انگیزه های یاد شده، دلایل جدیدتری نیز داشت.

آمریکا با حمله به کشوری که به مرز هیچکدام از همسایگانش ‌تجاوز نکرده بود و به بهانه ی «مداخله ی بشر دوستانه» مردم بی پناه این کشور زیر شدیدترین بمباران ها گرفت. این بهانه ی مشهور« مداخله بشردوستانه» هیچگاه مثلاً در مورد جنایات ترکیه در کردستان این کشور یا جنایت های رژیم صهیونیستی علیه فلسطینی ها صورت نمی گیرد چون ‌به منافع آمریکا لطمه می زند.

برای آنکه عمل ائتلاف نظامی پیمان ناتو که اساساً برای چنین ‌عملیات هایی به وجود نیامده بود و پس از فروپاشی شوروی و ابطال ‌پیمان ورشو(50) هیچ دلیلی برای حفظ آن وجود نداشت، موجه جلوه داده شود، تجاوز ارتش آمریکا به قلب اروپا با عنوان مداخله «جامعه بین الملل» صورت گرفت. این در حالی بود که مداخله کنندگان تنها کشورهای استعمارگر گذشته بودند و بس. توگویی، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین عضو «جامعه ی بین الملل» نبودند.

حمله به یوگسلاوی امتیازات زیادی را برای آمریکا به همراه آورد. قبل از هر چیز جلب رضایت مشتری های ثروتمند عرب با نشان دادن خود به عنوان مدافع مسلمانان. این درحالی بود که این «جامعه بین الملل» به قتل عام همین مسلمانان در عراق مشغول بودند و در برابر نابودی آن ها در ترکیه و اسرائیل هیچ اقدامی نمی کردند.

امتیاز دوم این بودکه آمریکا پس از جنگ بوسنی گام دیگری به ‌سوی منطقه ی بالکان بر می داشت.

آمریکا در عین حال که منطقه ی خاورمیانه و نفت آنرا برای خود حفظ می کند، به ایجاد آشوب در داغستان می پردازد و دوستان ‌«وهابی» خود را وارد آنجا می کند. چرا که می خواهد به دریای خزر و نفت آن هم نزدیک شود. علت ایجاد این بحران، اطمینان آمریکا از سقوط یلتسین بود که کشورش را دو دستی تقدیم غرب کرده بود.

احیای مجدد نظام سرمایه داری باعث شد دومین قدرت دنیا یعنی ‌شوروی به وسیله مافیای قاچاق مواد مخدر، به یکی از کشورهای جهان سومی تبدیل شود. قاچاقچیان مواد مخدر با کمک سرمایه داران ‌آمریکایی، میلیاردها میلیارد پول به جیب زدند و باعث فقر و فلاکت ‌توده های مردم روسیه شدند.

 

 

3 ـ تهاجم فرهنگی آمریکا

 

 

باید به این مطلب اشاره کنیم که اروپای «کشورهای دوازده گانه»، کلوپی است از استعمارگران گذشته. پیشگامانی چون اسپانیا و پرتغال، امپراطوری های بزرگی نظیر انگلستان، فرانسه و بلژیک و استعمارگرانی که کمی دیرتر ظهور پیدا کردند نظیر آلمان و ایتالیا همگی عضو این کلوپ هستند. ولی علی رغم این واقعیت، 21 صفحه از پیمان 66صفحه ای ماستریخت به توصیف روابط با کشورهای جهان سوم ‌اختصاص یافته و در آن حرفهای زیبایی در مورد توسعه ی این کشورها و مبارزه با فقر گفته شده است. هدف اصلی پیمان ماستریخت ‌وارد کردن کشورهای در حال توسعه به نظام اقتصاد جهانی ـ یعنی همان چیزی که در نهایت باعث نابودی آن ها می شود ـ می باشد.

امروزه «قدرت های» استعماری گذشته ی اروپا، علی رغم ‌رقابت هایشان در دوران استعمار، به حاکمیت آمریکا برای ایجاد یک ‌استعمار نو، یکپارچه و خود رأی تن در داده اند. بنابراین اروپا همچنان «اروپای استعمارگر» باقی مانده است ولی این بار همانطور که ‌در جنگ خلیج فارس دیدیم، تحت رهبری آمریکا.

نظامی که بر پایه ی «یکتاپرستی بازار» به وجود آمده است باعث ‌رواج خشونت، جنایت، مواد مخدر، فرار و انواع و اقسام شستشوی ‌مغزی ـ می شود و نابودکننده ی هر فرهنگ و تمدنی است. قصد نداریم ‌در این زمینه به تحلیل مفصّل مسائل بپردازیم بلکه تن ها به یک مورد آشکار و مخرب استعمار فرهنگی یعنی سینما و تلویزیون اشاره ‌می کنیم.

آمریکا و هالیوود که فرهنگ را بخشی از تجارت می دانند قصد دارند به کمک سازمان تجارت جهانی این دیدگاه را بر پایه اصولی که در سندی تحت عنوان «استراتژی های سمعی و بصری آمریکا» آمده بر همگان تحمیل کنند. در این سند استراتژی فرهنگی آمریکا در این ‌بخش برپایه اصول زیر می باشد:

ــ جلوگیری از تصمیمات محدود کننده کشورها به ویژه در میزان ‌پخش آثار سمعی و بصری و تلاش برای آنکه چنین ‌تصمیماتی در مورد خدمات ارتباطی اتخاذ نشوند.

ــ بهبود شرایط سرمایه گذاری برای ساخت فیلم های آمریکایی با حذف مقررات موجود.

ــ پیوند مسئله سمعی و بصری و توسعه ی سرویس های جدید ارتباطی و ارتباط از راه دور در چارچوب آزادی از قید و بندهای قانونی.

ــ مطمئن شدن از اینکه محدودیت های کنونی در زمینه ی تبادلات ‌فرهنگی، شامل فراورده های جدید فرهنگی نخواهند شد.

ــ تعدد بخشیدن به پیمان ها و سرمایه گذاری های آمریکا در اروپا؛

ــ قبولاندن مواضع آمریکا به دست اندرکاران اروپایی.

برای درک اهمیت این تهاجم فرهنگی کافی است نگاهی به برنامه های هفتگی تلویزیون فرانسه بیافکنیم. در فیلم های آمریکایی که از تلویزیون پخش می شوند خشونت به اوج خود می رسد و «جلوه های ویژه» باعث مسموم کردن روح جوانان و نوجوانان می شود. فیلم های به اصطلاح «اَکشن» مملو از هفت تیرکشی، زد و خورد، پهلو به پهلو شدن ‌ِماشین ها، انفجار وآتش سوزی هستند. این فیلم ها اثری جز منحرف کردن ذهن جوانان و کودکان ندارند.

سهم سینمای فرانسه در بازارهای آمریکا چیزی حدود نیم درصد است.

این درحالی است که از سال 1985 تا 1994 سهم فیلم های آمریکایی در اروپا از 67/5 به 7 درصد رسیده است. این رقم در بعضی از کشورها بالغ بر 90 درصد می باشد.

حدود 50 شبکه تلویزیونی اروپایی (این رقم تنها شامل شبکه های معروف است و شبکه های کابلی و غیره را شامل نمی شود) در سال 1993، 53 درصد از برنامه های خود را به پخش فیلم های آمریکایی اختصاص داده اند.

کسری تر از تجاری تولیدات سمعی و بصری اروپا در برابرآمریکا، از یک میلیارد دلار در سال 1985 به 4 میلیارد دلار در سال 1995 رسیده است. این امر باعث شده در عرض ده سال 250 هزار شغل از دست اروپائیان برود.

استعمار در زمینه ی سرمایه گذاری های فرهنگی هم به همین نحو عمل می کند.

شرکت های عظیمی چون (ترنر ـ تایم وارنر ـ دیسنی ـ ای، بی، سی ـ سی، بی، سی، و وستینگهاوس استودیوهای) اروپا را تحت کنترل خود در آورده اند. این شرکت ها شبکه سالن های متعدد خود را توسعه ‌داده و به عنوان رئیس و کارشناس به هسته ی مدیریتی شبکه های کابلی ‌نفوذ کرده اند. این شرکت ها قراردادهای زیادی با شرکت های محلی منعقد می کنند که در آن سهم بیشتر همواره نصیب آن ها می شود. آن ها چون فاتحان، به کشورهای شرق نفوذ می کنند و در صدد به چنگ آوردن شبکه های خصوصی هستند.

یک شرکت عظیم جهانی متشکل از 5 یا 6 گروه به رهبری آمریکا، حدود 140 شرکت سمعی و بصری انحصاری و ملی اروپا را در خود هضم کرده است. درآمد این گروه، سرسام آور است و از 1/2میلیارد دلار در سال 1995 به 6/3 میلیارد دلار در سال 1998رسیده است.

پرفسور پی یر بوردیو، در آخرین روزهای سال 1999 در برابر شورای بین المللی موزه ی رادیو و تلویزیون، سؤال زیر را از «اربابان جدید دنیا» ـ کسانی چون جورج لوکاس که در فیلم «جنگ ستارگان» قصد دارند گذشته و آینده ی انسان را به نمایش بگذارند ـ پرسید:

«آیا واقعاً می دانید چه کار می کنید؟ آیا می دانید قانون «حداکثر سود» فرهنگ دنیا را نابود خواهد کرد؟»

فیلم جورج لوکاس یعنی «جنگ ستارگان» روشن ترین جواب را به ‌این سؤال داده است. لوکاس اقرار می کند که ساخت این فیلم 110میلیون دلار خرج برداشته است ولی حتّی قبل از اکران فیلم و قبل از آنکه بتوان در مورد کیفیت آن قضاوت نمود، بازاریابی و تبلیغات ‌وسیعی برای آن صورت گرفت و با فروش «محصولات جانبی» ـ نظیر ماکت قهرمانان فضایی، اسباب بازی و تی شرت هایی که عکس هایی ازصحنه های فیلم را روی آن ها نقاشی کرده بودند ـ قسمت اعظم مخارج فیلم تأمین شد.

این امر بیان گر این واقعیت است که دغدغه های تجاری و به ویژه ‌سودجویی بیش از حد، مهمترین مساله ی در آفرینش آثار هنری به شمار می آیند و تعیین کننده محتوا هستند. پخش این آثار بستگی کامل ‌به بازاریابی و تبلیغات دارند.

در مورد شرکت های انتشاراتی هم وضع بر همین منوال است. از نظر انتشاراتی های بزرگ، کتاب خوب و بد وجود ندارد بلکه برای آن ها تنها دو نوع کتاب قابل عرضه وجود دارد؛ آن هایی که به کمک تبلیغات ‌و مد، خوانندگان زیادی را جلب می کنند و آن هایی که نظیر آثار به جامانده از استاندال یا وان کوک (در زمینه نقاشی) همیشه از شهرت زیادی برخوردارند.

در دنیایی که همه چیز کالا به شمار می آید، کدام ناشر، کدام موسیقیدان و کدام هنرپیشه یا نقّاش در سطح دنیا قادر به رقابت با کوکا کولا، دیسنی لند یا مک دونالد خواهد بود؟

بله! چنین است نتیجه ی نظامی که در آن همه ی ارزش ها، قابل خرید و فروش هستند و فیلم، تابلو یا آواز «کالاهایی» هستند، مانند سایر کالاها و می توانند سودآور و در عین حال بی ریشه باشند. مهم این است که بتوانند نظر انسان «جهانی شده» و تحت تأثیر تبلیغات تجاری ‌و قدرت «پول و رسانه ها» را به خود جلب کنند!

 

 

4ـ نظام اقتصاد جهانی

 

 

هنوز مراحل دیگری نیز برای نابودی کامل استقلال ملت ها باقی ‌مانده است. قبل از هر چیز «حق ضرب پول» که قرن ها به عنوان ملاک ‌اصلی حاکمیت ملی کشورها به شمار می رفت با نظریه ی ایجاد پول ‌واحد اروپایی یا یورو که همراه آن پا به قرن بیست و یکم نهاده ایم از اروپائیان گرفته شد. این بارزترین نمونه ی تهاجم فرهنگی است.

در دیدگاه آمریکائی ها، اکنون نوبت اتمام کار عظیم و مهم ‌«جهانی شدن» یعنی نابودی کامل اقتصاد و فرهنگ ملت ها به نفع ‌امپراطوری آمریکا و نظام یکتاپرستی بازار، رسیده است. طرح ‌«توافق چند جانبه در مورد سرمایه گذاری» (AMI) که به حق می توان آن را «یک ماشین جهنّمی برای نابودی دنیا» نامید نیز در همین راستاست. در واقع پس از قوانین مستبدانه ی آمریکا در مورد نظام پولی دنیا از طریق صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی، به چنگ آوردن کل دنیا مستلزم یک قرارداد چند جانبه برای «آزادی سرمایه گذاری ها» بود.

هدف این آخرین مرحله از لیبرالیسم، ایجاد نظام سلطنت مطلقه ی ‌بازار در کل دنیا و برداشتن موانع موجود بر سر راه سرمایه گذاری هاست. شرکت های چند ملیتی باید از همان امتیازاتی ‌برخوردار باشند که شرکت های ملی برخوردارند. از جمله این امتیازات آزادی سرمایه گذاری، اخراج پرسنل، خارج نمودن مراکز تولید و تحقیق از حالت محلی و سرپیچی از قوانین کار و محیط زیست را می توان برشمرد. دولت ها نیز بدون هیچ قید و شرطی پذیرفته اند اختلافات را در اتاق بازرگانی بین المللی و بر اساس قوانین سازمان تجارت جهانی حل و فصل کنند. تمام احکام این نهاد فراملّی، قطعی و واجب الاجراست. و در نتیجه امکان تجدید نظر در آن ها وجود ندارد. مطابق قوانین آمریکایی این سازمان «برای آنکه سرمایه گذار بتواند دربرابر دولت میزبان مقاومت کند، خسارت، هر چند ناچیز نباید قبل ازآنکه به داوری گذاشته شود، پرداخت گردد».

این طرح به روشنی خاطر نشان می کند که: «توافق چند جانبه درمورد سرمایه گذاری مانند هر توافق بین المللی دیگری، تا حدودی ‌باعث کاهش حاکمیت ملّی می شود».

این طرح که در مورد تمام کشورهای دنیا قابل اجراست، تنها توسط کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه ی اقتصادی که شامل ثروتمندترین کشورهای جهان است مورد بحث و بررسی قرار گرفت ‌و کشورهای جهان سوم کوچکترین نقشی در تصویب آن نداشتند. این در حالی است که این طرح نتایج وحشتناکی در زمینه ی اشتغال، بهداشت، خدمات دولتی، تأمین اجتماعی و محیط زیست برای این کشورها در پی خواهد داشت.

این برنامه در زمینه ی «اجتماعی» نیز بر لزوم نابرابری تأکیدمی کند. سازمان همکاری و توسعه ی اقتصادی «گودال نابرابری ها» را چیزی می داند که «منطق اقتصادی» آنرا می طلبد. البته این سازمان اهمیت چندانی به درستی یا نادرستی این منطق نمی دهد.

شایان ذکر است که مسؤولان فرانسه (چه دست چپی و چه دست راستی) هیچ اعتراضی به این طرح ـ که نه تنها مستلزم خصوصی سازی کامل شرکت هاست بلکه دولت هم نمی تواند به واسطه ی آن به ‌ضعیف تر ها کمک بکند ـ نکردند مگر به جنبه ی فرهنگی آن. چنین توافقاتی لطمه ی شدیدی به فرهنگ ملت ها وارد می آورد؛ مثلاً این ‌طرح باعث نابودی سینمای فرانسه می شود و نفوذ و سلطه ی سینمای هالیوود را افزایش می دهد. نفوذ محافل اطلاعاتی آمریکا از طریق ‌سرمایه گذاری بیش از حد و مرز در مطبوعات و صنعت چاپ و نشر، تضمین کننده ی این خواست آمریکائی هاست و روح و جسم انسان ها را مطیع منطق بازار و کالا خواهد کرد.

بدون شک وظیفه ی ما این است که زندگی و معنای آن را از چنگال شرکت های عظیم چند ملیتی آزاد کنیم. این شرکت ها عمدتاً در اختیار 29کشور عضو سازمان همکاری و توسعه ی اقتصادی که دو سوم سرمایه گذاری های جهان (یعنی 340 میلیارد دلار در سال 1995) را به خود اختصاص داده اند، قرار دارند.

 

 

5 ـ سلطه ی صنایع نظامی

 

 

اهمیت نظریه ی نظامی ـ صنعتی که الهام بخش نظام آمریکاست برهیچ کس پوشیده نیست. آقای پل ماری دولاگورس یکی از زبده ترین تحلیل گران جغرافیای سیاسی و روابط بین الملل در فرانسه، اقدام به ‌چاپ دو گزارش مهم در مورد اهداف اصلی استراتژی آمریکا در دنیاکرده است. این گزارشها توسط پل ولف ویتز(51) و دریادار جرمیس(52)، معاونان کمیته رؤسای ستاد مشترک آمریکا نوشته شده است. در زیر به چکیده هایی از این دو گزارش اشاره می کنیم:

ــ «نظم نوین جهانی تنها توسط آمریکا اجرا خواهد شد. این کشور باید در شرایطی قرار گیرد که بتواند در صورتی که انجام یک عمل دسته جمعی امکان پذیر نباشد یا در صورت به وجود آمدن بحرانی که مستلزم عمل سریع و بلافاصله است، به تنهایی و مستقلاً عمل ‌کند»

ــ «ما باید جلوی تشکیل یک سیستم امنیتی مختص اروپا که منجر به ضعیف شدن ناتو می شود را بگیریم»

ــ «وارد کردن آلمان و ژاپن در یک سیستم امنیتی گروهی به رهبری آمریکا می تواند مفید باشد.»

ــ «منصرف کردن رقبای احتمالی از اندیشه ایفای نقشی مهمتر ضروری است. برای نیل به این مقصود باید ابر قدرت واحد بودن آمریکا به وسیله ی رفتاری سازنده و ایجاد نیروی نظامی قدرتمند ـ برای منصرف کردن کشور یا گروهی از کشورها از نادیده گرفتن برتری آمریکا ـ بر همگان آشکار گردد.»

ــ «آمریکا باید به منافع ملل صنعتی و پیشرفته توجه کافی داشته باشد تا آن ها را از نادیده گرفتن رهبری آمریکا و زیر پا نهادن نظم اقتصادی و سیاسی موجود دلسرد و ناامید کند» { به نقل از پل ماری دولاگورس، مانامه ی لومون دیپلماتیک مورخه ی آوریل 1992}

اهدافی که در بالا ذکر شده در متون دولتی نیز مورد تأیید قرار گرفته اند. ازجمله می توان به متن زیر که از مجله ویژه ی نیروی دریایی آمریکا استخراج شده است اشاره کرد:

ــ «ما باید همواره به بازارهای اقتصادی سراسر دنیا و منابع لازم ‌برای رفع نیازهای صنعتی کشورمان دسترسی داشته باشیم. بنابراین لازم است توانایی مداخله نظامی داشته باشیم. در این زمینه باید متخصصانی داشته باشیم که توانایی اجرای مأموریت های زیادی، از عملیات ضد شورش گرفته تا ایجاد جنگ روانی را داشته باشد.»

ــ «ما همچنین باید به گسترش سریع فن آوری تسلیحاتی که ممکن ‌است قدرت های جدید محلی در جهان سوم به آن دست بیابند، توجه خاصی داشته باشیم.»

ــ «بنابراین اگر ملت ما می خواهد اعتبار نظامی خود را در قرن آینده به همگان ثابت کند باید به توسعه ی توانایی های نظامی خود در همه زمینه ها بپردازد.» { مجله ی واحد دریایی (53)، مه 1990}

آمریکا در سوم اکتبر 1999 «قراردادی که آزمایش های هسته ای را به کلی منع می کرد و نیز قراردادهای امضای شده در مورد موشک های ‌ضد موشک» را نقض کرد، چرا که چنین تسلیحاتی باعث افزایش قدرت آمریکا و نیل به آرزوی دیرین تسخیر دنیا و «جنگ ستارگان» می شود.

آخرین آزمایش هسته ای آمریکا که در سوم اکتبر 1999 با بودجه ای معادل 3/10 میلیارد دلار انجام شد، یاد آورد «ابتکار دفاع استراتژیک» رونالد ریگان و نشانه ی شروع مرحله ای جدید در رقابت ‌تسلیحاتی در زمینه ی سلاح های هسته ای بود.

 

 

6ـ دنیای نامتعادل آمریکایی

 

 

ایجاد بی ثباتی در دنیا توسط آمریکا پدیده ی جدیدی نیست و همواره یکی از مسایل استراتژیکی نظام این کشور بوده است. هدف ازایجاد این بی ثباتی، بهره برداری حداکثر از منابع کشورهای جهان سوم ‌بوده است. ریچارد امرمن یکی از مورخان سیاسی آمریکا با اشاره به نظرات آیزنهاور در این زمینه می گوید:

«منابع کشورهای جهان سوم باید به دقت تحت کنترل آمریکا باشد.» { تاریخ سیاسی، تابستان 1990، ایمرمن}

نتیجه ی اصلی آمریکاگرایی، تمرکز روزافزون ثروت در دست گروه های بزرگ صنعتی و فلاکت بیش از حد توده های عظیم مردم، به ویژه در کشورهای «توسعه نیافته» و وابستگی آن ها به استعمارگران گذشته و حال است. فرهنگ و اقتصاد بومی روز به روز بیشتر دچار ضرر و زیان می شود تا به جای آن فرهنگ و اقتصاد استعمارگران ‌رونق بیشتری پیدا کند.

بین سال های 1975 تا 1992 تعداد گروه ها و شرکت های چند ملیتی آمریکایی سه برابر شده و از هزار گروه که دارای 82 هزار شعبه بودند به 37500 گروه که 207 هزار شعبه را در اختیار گرفته اند، رسیده است. این گروه ها که نصف ثروت دنیا را در دست گرفته اند، بیشتر در آمریکا، اروپا یا ژاپن مستقر شده اند.

تمرکز سرمایه در دست یک گروه به آنجا رسیده است که ‌«کنفرانس سازمان ملل در مورد تجارت و توسعه» در گزارش سال 1998 خود درباره ی سرمایه گذاری های بین المللی تاکید کرده است که ‌صد گروه اقتصادی از طریق «ادغام» و بازی خصوصی سازی به ‌«اربابان دنیا» تبدیل شده اند.

این کنفرانس خاطرنشان می کند که ادغام های سه ماهه ی اول سال 1999 به اندازه کل ادغام ها در سال 1998 بوده است.

از این رهگذر روز به روز بر فاصله میان کشورهای غنی و کشورهای فقیر(54) افزوده می شود. به گونه ای که آفریقا که محرومترین ‌قاره ی دنیا به شمار می آید در سال 1999 تنها توانست 3/1 درصد از سرمایه گذاری های دنیا را جذب کند.

در عرض سی سال، از 1950 تا 1980، فاصله کشورهای «شمال» و کشورهای «جنوب» از 130 به 1150 رسیده است. و این در حالی است که سیاست مداران و رسانه های جمعی این دهه را «دهه ی توسعه» می نامند! در سال 1980 سی و سه درصد جمعیت کشورهای جهان سوم دچار سوء تغذیه بودند که این رقم در سال 1998 به 37 درصد رسیده است. { یونیسف: گزارش در مورد شرایط کودکان در دنیا، 1990}

قوانین نظام آمریکا سبب شده است فاصله میان کسانی که دارند وآن هایی که ندارند در همان کشورهای «غنی» چند برابر شود؛ در سال 1991، تنها پنج درصد مردم آمریکا حدود 90 درصد ثروت ملی را در اختیار داشتند. در فرانسه 6 درصد مردم حدود 50 درصد ثروت ‌ملی را در اختیارگرفته اند و 94 درصد بقیه، 50 درصد دیگر را بین ‌خود قسمت کرده اند.

نتیجه ی کلی آمریکاگرایی که همان نظام سرمایه داری از نوع شدید آن است، ایجاد «دنیایی شکسته» میان کشورهای شمال و کشورهای جنوب است. سالانه 45 میلیون نفر در کشورهای جنوب به دلیل گرسنگی یا سوء تغذیه جان می دهند. از این رقم 5/13 میلیون نفر آن ها را کودکان تشکیل می دهند. { رقم ارائه شده توسط یونیسف} این بدان معناست که الگوی رشدی که مدنظر آمریکاست و بسیاری از کشورهای جهان از نمونه ی آمریکایی آن تقلید می کنند یا مجبورند آن را تحمل کنند، در هر دو روز یک هیروشیمای جدید برای بشریت به وجود می آورد.(55)

وقتی آقای بوش اعلام می کند:

«باید یک منطقه آزاد تجاری از آلاسکا تا سرزمین آتش به وجود آوریم».

و وزیر امور خارجه ی وی، جان باکر، می گوید:

«باید یک منطقه ی بازار آزاد از وانکوور(56) تا ولادی وستوک(57) ایجاد کنیم».

بزرگترین بحث قرن پیرامون سؤال زیر آغاز می شود:

«آیا باید اجاره داد بشریت را به این صلیب طلایی بکشند؟»

 

 

● فصل چهارم: توربوکاپیتالیسم، حیله ای نوین

 

کاپیتالیسم یا توربوکاپیتالیسم نظامی است که روند آمریکاگرایی را به عنوان یک پدیده ی سریع و غیرقابل تغییر بر دنیا تحمیل می کند. در مورد ویژگی های این نظام کتابی نیز توسط انتشارات اودیل جاکوب به چاپ رسیده است.

نام این کتاب «توربوکاپیتالیسم» است و توسط یک متخصّص آمریکایی و بنیانگذار چندین شرکت تجاری و نظریه پرداز چیزی که خود آنرا «توربو کاپیتالیسم» می نامد، نوشته شده است. او که از منظری کاملاً متفاوت با ما به نظام آمریکا می نگرد، تحلیل مشابه تحلیل ما، از آن ارائه می دهد ولی تحلیل وی برای تمجید از این نظام و ارائه ‌پیشنهادی برای جهانی شدن آن می باشد.

این دو تحلیل بیانگر دو دیدگاه متفاوت در توصیف یک پدیده ی ‌واحد هستند. من از تمام کسانی که مایلند معنا و مفهوم جنبش تاریخی عصر حاضر را درک کنند، تقاضا می کنم کتاب «توربوکاپیتالیسم» نوشته ادوارد ان. لوتواک را بخوانند تا دریابند از هر نقطه نظری که به نظام آمریکا بنگریم ـ انتقادی یا ستایش آمیز ـ به یک نتیجه واحد خواهیم رسید.

 

اینک به بیان موضوعاتی خاص از دیدگاه این کتاب خواهیم پرداخت:

1ـ تعریف نظام

 

صفحه ی 40:

یک مفهوم مهم مبنای قانون شماره یک توربوکاپیتالیسم آمریکا را تشکیل می دهد؛ نظر کتاب مقدس و گفته های عیسی مسیح هر چه که ‌باشد، داشتن ثروت منافاتی با تقوا و پرهیرگاری ندارد. برعکس، داشتن ثروت نشانه ی رحمت و برکت الهی است.

 

صفحه ی 44:

به همان اندازه که توانایی ثروت اندوزی به قداست نزدیک است، ناتوانی در خلاص شدن از چنگال فقر، بوی گناه و معصیت می دهد.

 

صفحه ی 130:

افزایش بیش از حد درآمد به واسطه ی اخراج کارکنان مسیر می شود.

 

صفحه ی 50:

این الگو به صورت زیر خلاصه می شود: خصوصی سازی + خذف ‌مقررات تجاری + جهانی شدن = توربوکاپیتالیسم = پیشرفت

 

صفحه ی 53:

طرفداران این نظام به عبارت «بازار آزاد» بسنده می کنند ولی ‌منظور آن ها از این عبارت چیزی غیر از توانایی خرید و فروش است. آن ها تنها به دنبال یک الگو هستند و از آن پیروی می کنند که همانا الگوی شرکت خصوصی، آزاد از هر نوع کنترلی از سوی دولت یا سندیکاها، رها از ملاحظات احساساتی در مورد سرنوشت کارکنان یا تجمعات محلی، ناآشنا با موانع گمرکی و معاف از مالیات است. چیزی که آن ها بر آن تأکید می کنند خصوصی سازی در تمام زمینه ها و تبدیل ‌شدن تمام مؤسسات اعم از دانشگاه ها، زندان ها، کتابخانه ها، مدارس ابتدایی، آسایش گاه های سالمندان و غیره به شرکت های درآمد زا است.

 

صفحه ی 150:

جنبش خصوصی سازی شرکت های دولتی به منظور افزایش توان آن ها یکی از اهداف می باشد. تحلیل گران، اخراج های دسته جمعی کارکنان را یکی از شاخص های مدیریت صحیح می دانند.(58)

 

صفحه ی 112:

مطابق نظریه های جدید، شرکتی که باعث ایجاد شغل می شود، غلط اداره می شود چرا که این کار باعث کاهش سود دهی خواهد شد.

 

صفحه ی 114:

از این مقایسه یک چیز مشخص می شود: هر جا سرمایه سود رسان باشد، کار کم است و بر عکس هر جا سرمایه سود چندانی نداشته باشد کار فراوان است.

 

صفحه ی 112:

می بینیم نمونه های موفقیت آمیز در مورد صادرات تکنولوژی برتر آمریکا به ویژه در بخش اطلاع ‌رسانی بسیار زیاد بوده است و درستی و صحت آزاد سازی تبادلات ـ یعنی تلاش آمریکا برای یکی کردن ‌اقتصاد جهانی از طریق برداشتن کلیه موانع موجود بر سر راه تجارت، سرمایه گذاری یا اخراج کارکنان ـ به همه ثابت شده است. در مقابل طبق روشن ترین برآوردها، از دست دادن حدود دو میلیون شغل بر اثر واردات در سایر بخش ها قابل اغماض است چرا که این شغل ها پایین ترین شغل ها هستند.

 

صفحه ی 25:

توربوکاپیتالیسم در جهت حذف امتیازات، نه تنها باعث ناراحتی کارگران خواهد شد، بلکه تاجران خرده پا نیز که از انحصار محلی ‌برای توزیع تولیدات خود سود می بردند، با زیاد شدن سوپرمارکت ها یا فروشگاه های بزرگ زنجیره ای به ورشکستگی کشیده شده و از این سیستم ضربه خواهند دید.

 

2ـ عدالت اجتماعی و سود اقتصادی

 

 

صفحه ی 279:

طبیعاً ممکن است تقسیم درآمدها بسیار نابرابر صورت گیرد. مثلاً در آمریکا در سال 1970 درآمد خانواده های غنی یعنی 5% کل جمعیت این کشور، 16 تا 15 درصد کل درآمدها بوده است. این رقم ‌در اوایل دهه بعد به 18 تا 17 درصد و در سال 1996 به 4/21 درصد رسید.

 

صفحه ی 150:

در فرانسه و ایتالیا که بخش دولتی کنترل کل اقتصاد را به عهده ‌دارد، خصوصی سازی سود قابل ملاحظه ای به همراه خواهد آورد. نتایج این کار برای تولید ناخالص مالی بسیار مفید و برای بازار کار بسیار مخرب خواهد بود.

 

صفحه ی 153:

تعدیل نیروی کار باید با راه کارهای زیر صورت گیرد: 1ـ تسهیل اخراج کارکنان (اطلاع از قبل را به یک ماه کاهش دهیم) 2ـ پرداخت ‌غرامت های کمتر 3ـ محدود کردن مرخصی با حقوق و 4ـ کاهش بهای ‌اضافه کاری.

 

صفحه ی 93:

مسؤولین شرکت هایی که با دایمی کردن آموزش ها جلوی اخراج کارکنان را می گیرند و از این طریق به توسعه ی توانایی های کارکنان کمک می کنند، اشتباه جبران ناپذیری را مرتکب می شوند. این عمل آن ها ناشی از احساسات زنانه است. اینگونه احساسات در دنیای ‌نئوداروینیسمی ها جایی ندارند.

 

صفحه ی 88:

شرکت هواپیما سازی بوئینگ با کاهش کارکنان در تمام سطوح (از کارکنان بخش مونتاژ گرفته تا دفتر تحقیق و سرویس های اداری و غیره.... ) موفق شد بین سالهای 1992 و 1996 از شر 45 هزار تن از کارکنانش خلاص شود و وال استریت دریافت که کاهش هزینه های تولید با افزایش فروش در بازارهای هواپیمایی غیر نظامی همراه است.

 

 

3ـ جهانی شدن

صفحه ی 19:

کل دنیا محکوم به پذیرش الگوی جدید اقتصادی است که توسط آمریکا ابداع شده است.

 

صفحه ی 30:

وظیفه ی اصلی جهانی شدن از حالت محلی در آوردن تولیدات ‌است تا افزایش آن. از این پس هر نوع نقل و انتقال بین المللی احتیاج به تبادل ارز و گاهی اوقات سایر عملیات های مالی دارد و در نتیجه ورود توربوکاپیتالیسم در همه جا با رشد بخش مالی و بورسی همراه است که ‌هیچ ارتباطی با توسعه ی اقتصاد «واقعی» شرکت ها، کارخانه ها یا فروشگاه ها ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4ـ پیامدهای فرهنگی

 

 

صفحه ی 131:

بیایید به جای پرداختن به فیلم های هالیوود که فقر را به رنگ پوست انسان ها ارتباط می دهد نگاهی به آمار و ارقام بیاندازیم؛ در سال ‌1996 در آمریکا از 000/529/36 فقیری که به طور رسمی ‌شمارش شده اند، 000/650/24 نفر آن ها سفید پوست و000/694/9 نفر بقیه سیاه پوست بوده اند. از بین سفید پوستان 000/267/16 نفر غیر اسپانیایی بوده اند.

 

صفحه ی 227:

حقوق شصت میلیون کارمند آمریکایی در سالهای 1970 که هنر اقتصاد دارای قواعد و مقررات بود، بسیار بالاتر از حالا بود. امروزه 17 میلیون کارمند تمام وقت (40 ساعت در هفته، 50 هفته در سال) زیر خط فقر زندگی می کنند.

 

صفحه ی 100:

وجود این سیستم اقتصادی دلیل موجهی برای نرخ بالای جرم وجنایت در آمریکا و وجود «مناطق ممنوعه» در بسیاری از شهرهای ‌این کشور است.

 

صفحه ی 21:

بین این شصت میلیون آمریکایی که شانس کمتری دارند تعداد زیادی پس از آنکه کارشان را در صنایع یا بخش خدمات از دست ‌داده اند مجبور شده اند به کارهای کم درآمد و موقتی نظیر خرید وفروش، سرایداری، پیش خدمتی در رستوران ها، انبارداری، رفتگری و غیره رو بیاورند. این ناپایداری و سیر نزولی باعث شده طبقه ی پایین کارگران از دنیای کار طرد بشوند. طبق جدیدترین آمارها، حدود 8/1میلیون از این افراد در زندان ها به سر می برند. به این تعداد باید رقم 7/3 میلیون نفر را که در آزادی مشروط به سر می برند یا در انتظار محاکمه هستند، اضافه نمود؛ بدین ترتیب تعداد کل مجرمان آمریکا به 5/5 میلیون نفر یعنی 8/2 درصد جمعیت این کشور بالغ می شود. این ‌رقم دو برابر تعداد مجرمان در سال 1980، زمانی که توربوکاپیتالیسم ‌هنوز مراحل اولیه ی ظهورش را طی می کرد، می باشد.

 

صفحه ی 86:

درسال 1995، 9/4 میلیون آمریکایی تحت کنترل قضایی بودند. از این تعداد 8/2 میلیون نفر به مجازات های تعلیقی محکوم شده بودند و 000/671 نفر در آزادی مشروط به سر می بردند، 704/958 نفر در زندانهای دولتی، 034/95 نفر در زندان های فدرال و 000/446 نفر در زندان های محلی محبوس بودند. این ارقام بدان معنا هستند که از هر 189 نفر یک نفر در زندان به سر می برده که افزایش قابل توجهی ‌نسبت به رقم 1480 در سال 1980 را نشان می دهد. از آن زمان به بعد این رقم همواره افزایش داشته به نحوی که در سال 1997 تعداد مجرمین در آمریکا به 5/5 میلیون نفر رسید.

از این پس آمریکایی ها از ابعاد عظیم این «بلوای» دایمی و آمار 8 میلیون فقره دزدی کوچک، سه میلیون فقره دزدی مسلحانه، 6/1میلیون فقره دزدی اتومبیل، یک میلیون فقره حمله ی مسلحانه، 639هزار فقره کلاه برداری، 000/102 فقره تجاوز و 23 هزار فقره قتل، که تازه ترین آمار جرم و جنایت در آمریکاست، متعجب نمی شوند. این آمار نشان می دهد هرسال 6 تا 10 درصد بر میزان جرم و جنایت در حومه ی شهرهای بزرگ و در شهرهای کوچک که در گذشته بسیار امن بودند، اضافه می شود.

FBI، پلیس فدرال آمریکا، هر22 دقیقه یک فقره قتل، هر پنج ‌دقیقه یک فقره تجاوز، هر 49 ثانیه یک فقره دزدی، هر سی ثانیه یک ‌فقره حمله ی مسلحانه و هر ده ثانیه یک فقره دزدی مسلحانه را گزاش ‌می کند.

 

صفحه ی 138:

قاچاق مواد مخدر در سال 1987 درآمدی حدود 12500 دلار داشته ولی اکنون به سود آورترین شغل بدل شده است. به عبارت دیگر، اطلاعات قابل دسترسی به خوبی نشان می دهند کسانی که درگیر قاچاق مواد مخدر هستند، بهترین و عاقلانه ترین راه را برگزیده اند و کسی نمی تواند با سند و مدرک خلاف این امر را ثابت کند.

 

صفحه ی 138:

در واقع هر کشور توسعه یافته ای مجبور است «طبقه ی خطرناکی» از بیکاران داشته باشد. اما با چه سرعتی باید این طبقه را ایجاد کرد؟ با همان سرعتی که خدمات دولتی به بخش های خصوصی واگذار می شوند. در غیر این صورت این کشورها منابع درآمدشان را از دست می دهند و در بازار آزاد جهانی و مدرن امروزی جایی نخواهند داشت.

 

صفحه ی 137:

حتی جرم و جنایت هم یک عملکرد اجتماعی به شمار می آیند و نه تنها قابل سرزنش نیستند بلکه بیانگر یک انتخاب عقلانی از سوی انسان ها هستند. تحقیقی که در نیویورک در باره ی مواد مخدر صورت گرفته و مفصلاً به بررسی و تحلیل احکام قضایی در این مورد می پردازد، طرز فکر کنونی در باره ی مواد مخدر را بی ارزش معرفی می کند. طبق نتیجه گیری نهایی این تحقیق که به شیوه ای بسیار محکم و مستدل بیان شده، قاچاق باعث ایجاد مشاغل زیادی شده و امکان ‌سرمایه گذاری های سود آور را فراهم می آورد. این تحقیق همچنین ‌نشان می دهد که کارفرمایان و کارکنانی که در این کار فعالیت دارند، تحلیل درستی از شرایط موجود دارند. این تحقیق به موارد مربوط به ‌یازده هزار قاچاقچی دایمی و سیزده هزار قاچاقچی موقتی می پردازد. در کل درآمد، خالص قاچاقچیان آمریکا بالغ بر سیصد میلیون دلاراست. البته این درآمد با خطر مرگ یا جراحت شدید در صحنه ی ‌رقابت فشرده در این کار یا خطر دستگیری و محکومیت، همراه است.

 

صفحه ی 41:

آن هایی که در آمد بسیار زیادی دارند تنها به دلیل مهارتشان مورد احترام نیستند بلکه دلیل این احترام دانش آن ها نیز می باشد. اغلب از آن ها خواسته شده است در مورد مسایل روز و حتی مسایلی که از زمینه کاری آن ها بسیار دور است، مانند مسایل فرهنگی اظهار نظر کنند. مثلاً در سال 1997، بیل گتس قهرمان بازاریابی رایانه و جورج سورس، قهرمان سوداگری و سفته بازی ارز، در مورد مسایل مختلف ‌و متنوعی از جمله آینده آموزش و پرورش، قانونی کردن مواد مخدر و غیره در مطبوعات به اظهار نظر پرداختند. مخاطبان آن ها مطمئن بودند که دانش آن ها با درآمد سرشارشان برابری می کند. این مسایل به ‌قانون شماره یک توربوکاپیتالیسم در مورد مشروعیت اخلاقی ثروت ‌اندوزی مربوط می شود. آن هایی که درآمد زیادی دارند به خاطر حرص و طمع، توجه و احترام دیگران را از دست نمی دهند. این امر برای ثروت مندان یک امر مقدس به شمار می رود.

 

5ـ بر سر دو راهی

 

 

صفحه ی 296:

رها کردن افسار نظام توربوکاپیتالیسم به شیوه ی آمریکایی و انگلیسی آن باعث نابرابری درآمدها می شود ولی در عوض رشد اقتصادی چشمگیری را به همراه می آورد. مقاومت در برابر توربوکاپیتالیسم از طریق حمایت از کارمندان، وضع مقررات تجاری ‌دست و پا گیر و تقویت بخش دولتی، باعث دلسردی شرکت های تجاری ‌شده و ابداعات فنی را متوقف می کند این کار باعث کاهش رشد اقتصادی و افزایش بیش از حد بیکاری می شود.

توسعه ی آزاد و بی مانع توربوکاپیتالیسم باعث می شود یک اقلیت ‌ناچیز درآمد سرشاری داشته باشند ولی توده های عظیم مردم در فقر و بیچارگی غوطه ور شوند و شورشیانی به وجود آیند که دیگر به هیچ ‌قانونی احترام نمی گذارند. در این صورت تنها به روابط اجتماعی ‌لطمه وارد نمی آید بلکه روابط خانوادگی هم سست و بی بنیاد خواهدشد.

 

صفحه ی 297:

این دو راهی دشواری است که امروزه جلوی روی انسان ها قرار گرفته است. تاکنون هیچکدام از دولت های غربی، ایده ای که بهتر ازگسترش توربوکاپیتالیسم باشد، ارائه نکرده اند. توسعه ی توربوکاپیتالیسم، امید به رشد سریع تر وحل همه مشکلات را نوید می دهد. البته توربوکاپیتالیسم دره ی موجود میان قهرمانان و ناامیدان ‌را عمیق تر می کند. در این نظام همه چیز روال منطقی خود را طی می کند ولی متأسفانه قدرت های غالب سیاسی نمی خواهند این واقعیت ‌را بپذیرند.

وقتی توربوکاپیتالیسم را با نظام مرده ی اقتصادی کمونیست ها و شکست های ناشی از ناسیونالیسم اقتصادی مقایسه می کنیم، می بینیم این نظام از نقطه نظر مادی از بقیه کاملاً برتر است و به رغم لطماتی که به جامعه، خانواده و فرهنگ وارد می کند، از نقطه نظر اخلاقی نیز در سطح بسیار پایینی قرار ندارد. ولی با این وجود، اگر توربوکاپیتالیسم ‌قلمرو خود را به همه ی زمینه ها از ورزش گرفته تا هنر و اقتصاد، گسترش دهد نمی توان ادعا کرد که بشریت به تکامل دست یافته است.

 

 

● فصل پنجم: چه باید کرد؟

1ـ آمریکا چگونه به اینجا رسید؟

 

ما، در مباحث گذشته سعی کردیم به درک فرایند درونی آمریکاگرایی و تحلیل آن بپردازم و ریشه های اسطوره ای، فرازمینی ‌و فراتاریخی آنرا که به بهانه داشتن حق الهی به دنبال استیلای کامل بر جهان است و مأموریت بازسازی آنرا به خود نسبت می دهد، مورد بحث و بررسی قرار دهیم.

نظام آمریکا به وسیله ی یک «دست غیبی» که همانا دست خدا و بازاری است که آدام اسمیت به آن اشاره می کند، هدایت می شود. هدف این نظام، سهیم شدن در آفرینش مداوم تاریخ، مانند سایر ملت ها نیست بلکه برعکس می خواهد از طریق امتیاز «مشیت الهی» به «پایان تاریخ» دست یابد. فوکویاما پایان تاریخ را زمانی می داند که «قوانین ‌الهی بازار بدون هیچ مانعی بر کل دنیا حکومت کند».

البته این طرح الهی مانند پیام ها و پیامبران الهی در قالب یک ‌تاریخ مطرح شد ولی نتیجه ی نهایی آن از همان ابتدا مشخص بود. به ‌عبارت دیگر ما با ملتی سر و کار نداریم که به دنبال تشکیل یک ‌امپراطوری است بلکه، ملت آمریکا می خواهد دست به یک عمل ‌فراتاریخی بزند. آمریکایی ها معتقدند نباید در پی ایجاد امپراطوری، از طریق جنگ و لشگرکشی پی در پی و به چنگ آوردن سرزمین های ‌دیگر ملل بود ولی چون خداوند رسالتی را بر دوش آمریکا نهاده، این کشور مجبور است در طی دو قرن بر کل دنیا مسلط شده و «تمدن» واقعی و «مُدرنیته» را برای بربرها یعنی سرخپوستان، سیاه پوستان و ملت های عقب افتاده ـ که می خواهند از فرهنگ خود در برابر جهانی شدن دفاع کنند ـ به ارمغان بیاورد.

قسمت عظیمی از دنیا، به ویژه اروپا، آمریکایی شده به نحوی که ‌آمریکاستیزی به نوعی بحران داخلی، هم در سطح ملی و هم در زمینه ی فردی، تبدیل شده است. آیا باید بگذاریم این جهانی شدن ‌وحشیانه ی اقتصاد و سیاست و فرهنگ که قوانین بازار تنها حکمران آن است و تمام ارزش ها را به ارزش های قابل خرید و فروش تبدیل کرده، همچنان ادامه یابد؟ یا به عکس، از آمریکای لاتین گرفته تا آسیا، به هسته های مقاومت علیه پست کنندگان روح انسان که با قوانینی چون ‌رقابت بازار ـ که غنی ها را غنی تر و تعدادشان را اندکتر و فقرا را فقیرتر و تعدادشان را بی شمارتر می کند ـ به جنگ انسانیت آمده اند، خواهیم پیوست؟ آیا در برابر نظریه داروین مبنی بر له شدن توده های ‌مردم در زیر گام های پولداران، اسلحه به دست ها و اربابان رسانه ها، ازخود مقاومت نشان خواهیم داد؟

 

 

2ـ مقابله با جنگ افروزی آمریکا

آمریکاگرایی بیماریی است که امروزه در کل دنیا شایع شده است. بنابراین ما باید ابتدا در درون خود و سپس در سطح کشورهایمان با آن ‌به مبارزه برخیزیم. مبارزه با این بیماری به هیچ وجه به معنای تجویز خشونت و جنگ نیست. زیرا اولاً دامن زدن به تشنّج و خشونت قبل از هر چیز به بقای نظام آمریکا کمک می کند. چرا که این نظام هر از چندگاهی برای «پیشرفت اقتصاد» خود احتیاج به شعله ور نمودن آتش جنگ دارد. ثانیاً توان تخریب کنندگی آمریکا بسیار بالاست.

البته ارتش این کشور در حد و اندازه های نامش نیست؛ نه به دلیل ‌ترسو بودن سربازانش، بلکه به این خاطر که افراد آن هیچ انگیزه و محرکی جز تخریب و غارت ندارند. سخنرانی ژنرال آمریکایی که فرماندهی جنگ در یوگسلاوی را به عهده داشت، هیچ نکته ای جز «ما برای تخریب آمده ایم....» در بر نداشت.

یکی دیگر از اهداف پنتاگون، «جنگ بدون تلفات» یعنی داشتن ‌قدرت تخریب کنندگی بدون ریسک از طریق بمباران های هوایی است. ستاد مشترک آمریکا از زمان جنگ ویتنام دریافته است که جنگ زمینی علیه دشمنانی که انگیزه ای قوی دارند، در نهایت باعث ناکامی آمریکا می شود، حتی اگر در چنین جنگی قدرت تسلیحاتی آمریکا چند برابر رقیبش باشد.

عنوان «حملات جراحی» برای مخفی نمودن این واقعیت است که ‌مثلاً در جنگ خلیج فارس تنها 7 درصد از هواپیماهای آمریکا این توانایی را داشتند که تنها اهداف نظامی را مورد حمله قرار دهند و 93 درصد بقیه چشم بسته بمبهای خود را رها می کردند و با این کار باعث ‌نابودی مدارس، بیمارستان ها، کارخانه های داروسازی (نظیر آنچه درسودان اتفاق افتاد) و آسمان خراشهای مسکونی زیادی می شدند. درجنگ کوزوو هواپیماهای آمریکا از چنان فاصله ی دوری شلیک ‌می کردند که یک تراکتور را از یک تانک تشخیص نمی دادند.

البته همه ی آنچه گفته شد، چیزی از ارزش های مقاومت مسلحانه ‌نمی کاهد. در این باره انتفاضه ی فلسطینی ها نمونه ی بسیار موفّقی است. فلسطینی ها ملت خلع سلاح شده ای هستند که برای مبارزه با اشغالگران تا بن دندان مسلح، چیزی جز سنگ های کهنه ی وطن باستانی خود نیافته اند. با وجود این که اختلاف قدرت طرفین درگیر در فلسطین ‌بسیار زیاد و نسبت آن ها 1 به 100 است، ولی مقاومت فلسطینی ها باعث شد شعار مشهور گلدامیر و اسطوره ی «سرزمین بدون ملت برای ‌ملت بی سرزمین» بکلی از بین برود. ملت فلسطین با مقاومت قهرمانانه ‌خود هستی و ایمانش را به همگان ثابت کرد.

پیروزی نهایی بر آمریکاگرایی زمانی بدست می آید که ‌مجموعه ی عظیم نظامی ـ صنعتی آمریکا دیگر قادر به حمایت از نیروهای مرگ آفرین در کل دنیا نباشد.

 

 

3ـ مقابله با سلطه ی اقتصادی و فرهنگی آمریکا

آمریکا از رشد بالاتری نسبت به اروپا برخوردار است. این امر به عوامل زیر مربوط می شود:

الف ـ کارگران آمریکا به تشدید آهنگ کار و مدت آن و کاهش شدید دستمزدها در مشاغل پایین رضایت داده اند و این کار یعنی تن دادن به نابرابریها.

ب ـ فشارهایی که بر میزان حقوق ها در آمریکا وارد می شود قویتر ازفشارهایی است که بر سطح بسیار پایین دستمزدها در کشورهای فقیر (نه تنها در آسیای جنوب شرقی بلکه در مکزیک) واردمی آید؛ به گونه ای که کارگران آمریکایی را مجبور به پذیرش «حقوق های رقابتی» کرده است. هدف از این نوع دستمزد نزدیک شدن به میزان حقوق و دستمزدهایی است که به کارگران مکزیکی ‌یا آسیایی پرداخت می شود.

چنین شیوه ای از «رشد» لزوماً باعث ایجاد «نابرابری ها» در سطح ‌ملی و بین المللی می شود.

نرخ بیکاری در آمریکا پایین تر از کشورهای اروپایی است. علت ‌این امر در درجه ی نخست این است که آمریکا از طریق «دستکاری های ‌پولی» بیکاری خود را به اروپا «صادر» کرده است و در مرحله بعد پایین آوردن ارزش دلار باعث کاهش قیمت ها و افزایش بیش از حد صادرات شده است.

لوتواک، اقتصاددان آمریکایی، می نویسد:

«یک دلیل ساده، نبود بیکاری بلند مدت در آمریکا را توجیه ‌می کند و آن این است که دولت هیچ غرامتی به بیکاران پرداخت نمی کند».

با در پیش گرفتن چنین منطقی می توان ظرف چند روز بیکاری را ریشه کن کرد. اگر به بیکاران حق بیکاری پرداخت نشود، جوهای آب ‌پر از جسد می شود ولی در عوض آمار و ارقام درخشانی در زمینه ی بیکاری بدست می آید و می توان با افتخار اعلام کرد:

«دیگر هیچ بیکاری وجود ندارد.»

این منطق همان منطق نئوداروینیسم یعنی «حذف ضُعفا» است.

دلیل اصلی این امر کمی عمیق تر به نظر می رسد. از آن جا که دولت ‌آمریکا بیشتر ترجیح می دهد مخارج عمومی خود را از طریق اعطای ‌وام و سود آن تأمین کند تا به وسیله اخذ مالیات، خانواده های آمریکایی زندگی خود را از طریق اعتباراتشان می گذرانند نه به واسطه ی درآمدشان.

نظام آمریکا به ظاهر بسیار عظیم و با قدرت است ولی دارای یک ‌نقطه ضعف بزرگ یعنی «زندگی مصنوعی بورس» است که در آن ‌بانکها دیگر قادر به ایفای نقش اصلی خود یعنی جمع آوری ‌حساب های پس انداز و سرمایه گذاری در شرکت های تجاری تولیدکننده کالا یا خدمات نیستند و به جای آن به سفته بازی و گرفتن حق کمیسیون در معاملات واقعی یا خیالی یا «ارزش ها»یی که تنها در عالم ‌بورس معنا پیدا می کنند، مشغول شده اند.

بنابراین کافی ‌است در مورد توانایی پرداخت این اوراق بهادار شک و شبهه ای ایجاد شود تا عدم پرداخت های پی درپی، بنیان بانک ها را فرو ریزد. چرا که این بانک ها بر روی سهامی که سود سرشاری برای آن ها در پی دارد، سرمایه گذاری کرده اند. در چنین شرایطی کوچکترین شایعه در مورد بازارهای بورس به شدت آن ها را تکان می دهد زیرا تنها روی «سفته بازی و سوداگری» شرط بندی کرده اند و بس.

کسر بودجه دولت در سال 1995 به 620 میلیارد دلار و در سال 1998 به 1550 میلیادر دلار رسید. در سال 2000 میلادی این رقم به 3450 میلیارد دلار یعنی حدود 36 درصد تولید ناخالص ملی آمریکا خواهد رسید. بدهی بخش خصوصی هم بالغ بر 5000 میلیارد دلاراست. به عبارتی ساده تر آمریکا بیش از درآمدش خرج می کند. لازم نیست انسان یک اقتصاددان کارکشته باشد تا دریابد که چنین فاجعه ای نمی تواند زیاد ادامه یابد.

پرفسور میشل بوردیو می نویسد:

«تمام شرایط لازم برای شروع یک بحران بورسی در آمریکا مهیا شده است».

در حال حاضر خطر ترکیدن «حباب سفته بازی در بورس» به ‌شدت «توربوکاپیتالیسم» را تهدید می کند به گونه ای که این خطر ممکن است بسیار شدیدتر از بحران سال 1929 بروز کند.

علت این امر آن است که دولت آمریکا به علت بدهی هایش ‌توانایی جلوگیری از این بحران را ندارد. بدهی شهرداری ها از 150میلیارد دلار در سال 1970 به 598 میلیارد دلار در سال 1989رسیده است.

ادوارد لوتواک می نویسد:

«در عملکرد کنونی نظام یک اشتباه مرگ بار وجود دارد. بانک های ‌تجاری که ستون های نظام را تشکیل می دهند هیچ سودی از سرمایه گذاری های بلند مدت نمی برند. در آمد این بانکها از طریق سود سهام ‌یا سود حاصل از فعالیت های تولیدی بدست نمی آید، بلکه درآمد این ‌بانکها از طریق کمیسیون های معاملات حاصل می شود. بانک داران ‌هربار که وامی در اختیار مردم یا شرکت ها قرار می دهند از آن ها حق کمیسیون دریافت می کنند. معمولاً کمیسیون هایی که می گیرند بر چند میلیون دلار بالغ می شود. همین امر باعث می شود که در عرض چند روز یا چند ساعت، میلیون ها دلار نصیب آن ها شود. این پول ها با بذل ‌و بخشندگی کامل، به عنوان حقوق و پاداش، به حساب خود بانک داران واریز می شود. از نظر آن ها پولی که واقعاً به منظور تولید، سرمایه گذاری می شود پول مرده و نا مفید به حساب می آید. چیزی که این بانک ها می خواهند، معاملات بیش از حد است و بس.»(59)

نتیجه همه ی این موارد این است که میلیاردها دلار که می توانست در راه تولیدات، ایجاد کارخانه ها یا تحقیقات صرف شود، به سوی حسابهای شخصی بانک داران سرازیر شود.

کمبود شدید سرمایه ها در آمریکا که نتیجه ی مصرف بی رویه، ضعف پس اندازها و تأمین مخارج دولت از طریق اعطای وام به جای گرفتن مالیات است کاملاً مشهود است. در این میان کمبود سرمایه گذاری ها در فعالیتهای تولیدی مشهودتر است.(60)

«بدهی های بخش خصوصی هم به بیش از 5000 میلیارد دلار یعنی نه دهم کل درآمدهای خصوصی رسیده است.

بنابراین اقتصاد آمریکا بدون هیچ پشتوانه ی امنیتی و تنها به ‌واسطه ی سفته بازی و سوداگری بر روی ارزش های بالقوه عمل می کند. علاوه بر این به رغم کاهش های پی درپی ارزش دلار، تراز تجاری آمریکا در میان مدت دارای کسری شدید است. کسری تجاری آمریکا به دلیل مصرف بیش از حد است و همین امر باعث شده است تا مردم این کشور پایین تر از حد امکاناتشان زندگی کنند. یکی دیگر از دلایل افزایش کسری بودجه، فقر روز افزون جهان سوم، افزایش ‌بیکاری حتی در توسعه یافته ترین کشورها و نیز کاهش دایمی درآمد اکثر قریب به اتفّاق مردم است. کاملاً واضح است که در خود آمریکا هم رشد نمی تواند بی پایان باشد در حالیکه تعداد مشتریانی که توان ‌پرداخت داشته باشند روز به روز کمتر می شود.

بهترین و مؤثرترین وسیله در نبرد علیه آمریکاگرایی استفاده از نقاط ضعفی است که در بالا به آن ها اشاره شد. هدف ما تنها نالیدن از اثرات شوم آمریکاگرایی بر فرهنگ، هنر، معنویات و در یک کلام ‌بر معنای زندگی ما نیست بلکه هدف، مبارزه با این نظام لجام گسیخته ‌است.

اقتصاد آمریکا توان تحمّل از دست دادن یک یا دو میلیارد مشتری را ندارد. اگر چنین شود یقیناً دچار ورشکستگی خواهد شد. ولی متأسفانه اکثر جمعیت کشورهای ما دچار بیماری آمریکاگرایی ‌در تمام ابعاد زندگی شده اند. در اغلب کشورهای جهان، گروه های ‌مختلف مردم لباسهای آمریکایی و پیراهن هایی که روی آن ها مارک های آمریکایی به چشم می خورد، می پوشند بخش عظیمی از جوانان ما نوشابه ای غیر از کوکاکولا نمی نوشند. و سیگار مالبورو می کشند. بچه ها اغلب به غذاهای مک دونالد به چشم یک جایزه می نگرند و فیلم های خشن آمریکایی که بر روی نوارهای ویدئویی و دیسکت ها تکثیر می شوند، 80 درصد بازار این محصولات را به خود اختصاص داده اند. بازی های ویدئویی آمریکایی خشونت را به روح بچه های ما تزریق می کنند. ما همگی می دانیم که این بازیها و فیلم ها از طریق ‌هالیوود به خانه های ما راه یافته اند و از تایپه تا سائوپولو و پاریس تا داکار، همه جا را تحت سلطه ی خود در آورده اند.

دولت هایی که سربازان و تسلیحاتشان را تحت فرماندهی آمریکا در اختیار پنتاگون قرار می دهند، میلیاردها دلار صرف خرید هواپیماهای جنگی و سایر تسلیحات نظامی از شرکت های بزرگ آمریکایی می کنند و بودجه آمریکا، مخارج تحقیق و توسعه ی سلاح های مرگبار را برای ‌ایجاد «جنگ های خوش یمن» برای اقتصاد این کشور، تقبل کرده است. بنابراین می بینیم اقتصاد آمریکا تنها به دلیل تن دادن ما و دولت هایمان به خواستهای آمریکا رونق گرفته است.

ما باید از تمام کسانی که نامزد نمایندگی مجلس در کشورهای ‌مختلف دنیا می شوند بخواهیم که موارد زیر را رعایت کنند:

1 ـ تعهد در مورد عدم خرید تسلیحات نظامی از آمریکا.

2 ـ متعهد شوند از دولت بخواهند از سازمآن هایی که در تمام نقاط ‌دنیا به اختاپوس های اقتصادی تبدل شده اند (صندوق بین المللی پول و بانک جهانی) کناره گیری کنند چرا که این سازمان ها با شیوه هایی نظیر خصوصی سازی، برداشتن مقررات تجاری، ادغام شرکت ها و جلوگیری ‌از محلی شدن آن ها باعث افزایش اخراج کارکنان و «تغییر و انعطاف» حقوق ها (یعنی توانایی کاستن از آن ها) می شوند.

3 ـ نمایندگان به ویژه باید از دولت هایشان بخواهند از پیمان ناتو خارج شوند تا دیگر آلت دست آمریکا در حمله به کشورهای دیگر نباشند. این همان چیزی بود که ژنرال دوگل هم خواهان آن بود.

خود ما هم در زندگی شخصی باید موارد زیر را رعایت کنیم:

1 ـ اعتصاب در اعتراض به عملکرد تلویزیون و سازماندهی و تجهیز بینندگان آن به منظور جلوگیری از پخش محصولات هالیوود نظیر «ترمیناتور» و «تارزان». البته این امر در مورد سالن های سینما هم که همان رویه را در پیش گرفته اند قابل اجراء است.

2 ـ به یاد داشته باشیم که مصرف کوکاکولا و مک دونالد کمک ‌مالی به اشغالگر است.

3 ـ نباید فراموش کنیم که «دیسنی لند»ها تنها به استثمار کارگران ‌نمی پردازند بلکه بنیانگذاران اصلی فساد و نابود کنندگان فرهنگ و فولکلورها هستند و قصد دارند ارزش های خود را جایگزین سنت ها و ارزش های ما بکنند. آن ها به دنبال تحمیل قدرت، ثروت و حلیه گری به جای ارزش های قابل احترام هستند.

4 ـ نباید فراموش کنیم که آن ها چه بلایی بر سر ورزش ما آورده اند و به جای این که هدف، تربیت جوانان سالم و قوی باشد همه چیز حول ‌محور تبلیغات و فروش کالاها از طریق تصاویر قهرمانان می گردد. جوانان ما هدفی جز خریده شدن از سوی باشگاه های ثروت مند ندارند؛ چون اگر در حد و اندازه ی آن باشگاه ها نباشند ممکن است اخراج شوند و کارشان را از دست دهند. به همین دلیل گاهی مجبور می شوند به دوپینگ و دارو رو بیاورند تا در آن باشگاه ها ماندگار شوند.

5 ـ نکته ی آخر اینکه 74 درصد منابع طبیعی زمین در کشورهای ‌جهان سوم قرار دارد ولی این منابع تنها در اختیار 20 درصد ازغنی ترین افراد دنیا قرار گرفته و به مصرف می رسد. با تغییر بنیادی در روابط با کشورهای جهان سوم می توان نه از طریق «انتقال تکنولوژی» ـ که باعث افزایش وابستگی شده و جواب گوی نیازهای واقعی ملت ها نیست ـ بلکه به وسیله «داد و ستد» و حذف دلار در معاملات جهانی و دادن امکان توسعه به سایر کشورها، آمریکا را وادار به عقب نشینی کنیم. البته این توسعه نباید از نوع توسعه ی اقتصادی کشورهایی باشد که در آنجا شاهد غنی شدن یک اقلیت کوچک و فقیر شدن توده های ‌مردم هستیم. بلکه هدف ما باید رسیدن به توسعه ی بشری در مسیر اصلی تاریخ و فرهنگ مشترکشان باشد. این امر از طریق «جهانی شدن» امپریالیستی که در خدمت استعمار نو قرار دارد قابل تحقق نیست بلکه با غنی تر شدن فرهنگ ها با مراوده و تعامل امکان پذیر است.

بنابراین وظیفه ی ماست که با از خود گذشتگی اجازه ندهیم اربابان ‌موقت دنیا در قرن بیست و یکم ما را از طریق آلودگی و خشکاندن ‌طبیعت، با فقیرکردن و نابودی مردان و زنان، با استعمار، فساد و نابودی بشریت به نام نئوداروینیسم و حذف ضعفا، به سوی «خودکشی دنیا» سوق دهند.

آمریکاستیزی نه نژادپرستی است و نه وطن پرستی، بلکه ریشه ای کاملاً مذهبی دارد. آمریکا ستیزی یعنی انتخاب میان یک زندگی تهی ‌از معنا و یک زندگی سعادتمند انسانی.

وقتی صحبت از انسان است وظایف ما بسیار سنگین تر خواهد شد.

 پایان کتاب

  •  این کتاب توسط سایت باشگاه اندیشه جوان تهیه و تنظیم شده است . امیدوارم مورد توجه تان قرار گرفته باشد.


  • پی نوشت ها

1- Bartolome

2- Nelson Truman

3- The Puritans of Massachusetts: from Egypt to the promiseland

4- Dana, Dermons, P. 17

5- Notes sur l'Etat de Virinie, Dection xix

6- Daigon

بزرگترین شهر ویتنام که از سال 1975 به شهر هوشی مینه تغییرنام داد.

7- Le choc des civilisations

8- Oppenheimer

فیزیکدان آمریکایی و مدیر مرکز تحقیقاتی ـ لوس آلموس که ‌اولین بمب اتمی در آنجا ساخته شد.

9- Connicticut

10- Aexis Tocqueville

11- Henry Davkd Thoreanu

12- Alexandre Hamilton

سیاست مدار آمریکایی و یکی از همکاران جورج ‌واشنگتن. وی یکی از اصلی ترین نویسندگان قانون اساسی آمریکا بود و حزب ‌فدرالیست را پایه ریزی نمود.

13- Alain Cotta

14- de capitalisme dons tous ses etats

15- Ed. Fayard

16- Noam Chomsky

زبان شناس آمریکایی. وی یکی از مخالفان سرسخت جنگ ویتنام بود.

17 - Nelson Hunt

18- "Les americains". Ed. Mazarine. 1983

19- Schlesingerr

20- Edvard N. Luttwak

21- Le turbo - capitalisme

22- Odile Jacob

23- Capitalisme contre capitalisme

24- Ed. Deuil

25- Frackebrige

26 ـ در مورد این مسایل به کتاب «اسطوره های بنیان گذار ملت آمریکا» نوشته ی اِلیز ماریناستراس، انتشارات کمپلکس، بروکسل 1992، مراجعه کنید.

27- "treatriesThonghts en Indians". Americain Museum. 1971

28- Sione

29- Wounded knee

30- Samueln Sewall. "The selling of Joseph". P. 83-84

31- John Luche

فیلسوف انگلیسی و مؤسس مکتب احساسگرایی و تجربه.

32 ـ در مورد گسترش آمریکا از طریق « مراحل مختلف» به کتاب مهم و پایه ای میشل بونیون موردان به نام «توتالیتاریسم آمریکایی» (انتشارات فاوور، لوزان سویس، 1997) مراجعه کنید.

33- Policy planning studies

34- Beveridge

35- Verdun

36- La Somme

37- Franck Schoell

38- Lord Keynes

اقتصاد دان مشهور انگلیسی که به مطالعه ی آثار سرمایه داری در عصر خود پرداخت.

39-Andre' Maurois

40- John Galbraith

41ـ به نقل از برونیون موردان در کتاب «توتالیتاریسم آمریکایی» (مقدمه از پی یرسالینجر) انتشارات فوور، لوزان، 1997.

42- Bretton Woods

43- Blum Byrnes

44- Eric Izraelevicz

45- Paul - Marie de la Gorce

روزنامه نگار و تحلیل گر برجسته ی فرانسوی که در اکثر مسایل بین اللمل صاحب نظر می باشد

46- Rober Peltier

47- Maurice Allais

48- Alain Peyrefitte

49- Jean Jaure's

سیاست مدار فرانسوی. وی یکی از رهبران سوسیالیسم فرانسه و مؤسس حزب سوسیالیست این کشور و روزنامه ی «اومانیته» است. وی مخالف سیاست جنگ و استعمار بود و سرانجام بدست رائول ویلان، یک ملی گرای فرانسوی به قتل ‌رسید.

50ـ ورشو: مرکز لهستان که مقاومت مردم این کشور علیه اشغال نازی ها در آن جا سازماندهی شد. قرارداد ورشو یک قرارداد نظامی بود که در 14 مه 1955 بین ‌شوروی، آلبانی، بلغارستان، مجارستان و لهستان منعقد شد.

51- Paul D. Wolfowitz

52- Jeremias

53- GRAY: "Marine Corps Gazette"

54ـ این نام گذاری های ناملموس حقیقتی را از نظر پنهان می کنند و آن این است که درخود کشورهای غنی تعداد زیادی فقیر وجود دارد. در حالیکه در کشورهای فقیر تعداد اندکی ثروتمند و اعضای باندهای مافیایی که با غولهای جهانی «همکاری» دارند زندگی می کنند.

55ـ در این رابطه به کتاب «تا خرخره» نوشته ی سوزان جورج، انتشارات لاکوورت، پاریس، 1992 مراجعه کنید.

56ـ یکی از جزایر کانادا در اقیانوس آرام

57ـ بندر روسیه در کنار دریای ژاپن

58ـ «رویای آمریکا» نوشته ی ادواردان. لوتواک انتشارات اودیل جاکوب، 1995، صفحات 166ـ165

59ـ «توربوکاپیتالیسم»، صفحه 22

60ـ این امر در فرانسه نیز نتایج مشابهی به بار آورد. اخراج کارکنان باعث افزایش سهام ‌شرکت لاستیک سازی میشلن شد. البته همه، تقصیرها را متوجه این شرکت دانست. متأسفانه میشلن یک مورد استثنایی نیست. ژان بواسونان در حالی که به شدت از سوی کارفرمایان تشویق می شد اعلام کرد که نه اشتغال و نه پیشرفت اجتماعی جزو اهداف ‌یک شرکت تجاری نیست. بارون ارنست آنتوان سلیه نیز در تایید حرفهای وی گفت: «این امر کاملاً عادی است که یک شرکت بزرگ تجاری هر سال سه درصد از تعداد کارکنانش را کم کند.» ادوارد میشلن، رئیس شرکت میلشن که در آمریکا تعلیم دیده ‌است سه سال بعد از آنکه قدرت را در این شرکت بدست گرفت، با وجود آن که درسال بالغ بر 18 در صد افزایش سود داشت، اخراج 7500 تن از کارکنان این شرکت ‌را در سطح اروپا و حتی خود فرانسه اعلام کرد تا «سهام داران را راضی نگهدارد» و «از امروز به فکر فردا باشد». با اعلام این خبر تعداد سهام این شرکت در بازار بورس 6/12 در صد افزایش یافت.